باران

 

وقتی برایم از سوی دوست اس ام اسی آمد که : خیس نشی زیر بارون !

و من در پلاتو با بچه ها نشسته بودیم و حرف های آخرین جلسه سال نود و سه ای مان را می زدیم .. دلم لَک می زد که پایم را بیرون بگذاریم و زیر شُر شُر باران خیس شوم ..نم بگیرم و بوی بهار را حس کنم ...

بعد از تعویض لباس هایم پله ها را دوتا یکی طی کردم اما باران بند آمده بود و فقط هوا مطبوع شده و لباس عریانی به تن کرده بود ؛ آخ که چقد دلم می خواست پدر را تنهایی بفرستم خانه و خودم زیر باران قدم بزنم .گوشی هنذفری در گوش بگذاریم و عاشقی کنم . ولیکن پدر را باید همراهی می کردم که برای من آمده بود مسیر پلاتو تا خانه را همچون مرغ کز کرده ، سر به شیشه سرد ماشین تکیه دادم و خیابان را دیدم.. خیابانی را که همچو موش آب کشیده خود را به تلاطم انداخته بود..

 

باران زیبا چقدر شهر را عاشقانه کردی امشب....

 

+ مرسی از بهار خوبم که برایم یک دست از این لباس های سرتاپایی خریده به عنوان عیدی ..مرسی بانوی مهربانم 3>

/ 0 نظر / 13 بازدید