گروه بایسته ها

زندگی را هرروز به امید عاشقانه ی فردا گذر کردیم .  چه سوغاتی ها که هر فصل و هر زمان به قلب ما هدیه داد و چه سقوط ها و نافرجامی هایی را خط زدیم ...

در یک نوستالژی پر از ابهام میان بودن و خواستن مانده ایم و هیچ کس جز خویش به صدای خسته ات پناه نمی دهد.

آغاز شعر های من , مرا در راستای قلب خویش پناه ده ...

.

.

.

.

به لطف دوستی جدید به گروه "بایسته " نامی پیوستم به این امید که باید ها را بدست آوریم ..چند جوان پر از امید و لبخند و استعداد دور هم جمع می شویم ... برای نمایشنامه  "زمستان" شکسپیر هدف می گذاریم و بیش از آن از خود می گوییم ! 

از "عشق " از هر آنچه که ما را به بایست های زندگی نزدیک تر کند . 

دوستی مان شیرین ست . همه لبخند داریم . سه روز در هفته با همیم مابقی زمان را در شبکه های اجتماعی همراه هم ...

......

- صدای پدر می آید که مرا فرا می خواند  تا برای مهمان هایی که من هیچ حس مشترکی جز انسان بودنمان با آن ها ندارم چایی بریزم !

چایی ریختن بهانه ست برای بودن در  کنار آدم هایی که به خیالشان روزهای آتی با ما پیوند خانوادگی (شاید ) داشته باشند! که من امیدشان را هر لحظه ناامید می کنم که مبادا برای آینده من برنامه ای بریزند...آخر من عروسک یک نمایش نیستم ! من انسان مختار این زندگی ام .

/ 0 نظر / 5 بازدید