باز هم مثل همیشه تغییر ؟

[شاید ] اصلا [شاید] من یک دختر احمق ِ ساده ِ مظلوم ... 

دختری که هیچ سلیطه گری بلد نیست .. به قول خودش به دیگران احترام می گذارد که مبادا دلی را بشکند اما همیشه خودش دلشکسته می شود حرف هایش شب ها عین ساچمه های تفنگ از چشمانش فرو می افتد و بی قرار خودش را به فراموشی می زند..

انقدر سعی در بخشش دیگران کرده ام که دیگر خویش را جسارت بخشیدن ندارم و دائما با خود کلنجار بروم که چرا همیشه من کوتاه بیایم ، همیشه من به بحث ها رنگ حُسن ختام بدهم و دیگران بر سرم کوله اندازند...

من هیچ از آدم های اطرافم لذت نمیبرم از این صمیمیت و مهربانی و دوستی ها لذتی نمیبرم ...

دلم میخواهد گوشه گیر شوم ، مغرور و از دماغ فیل افتاده ... 

مثل آن شخصیت مزخرف چند سال پیش که همه مرا از دور میدیدند بین خودشان می گفتند «اه دختر ِ فکر کرده خبری هست سرش را بالا میگیرد و از بالا همه را میبیند »

باورم نمی شود که فلان دوستم آمد و همه حرف هایی که پشت سرم زده می شد را به من گفت که مثلا یک دختر صمیمی شوم با دیگران بخندم ، شاد باشم بر سر و کول هم بیافتیم و بخندیم ...

اما بعد ها به من گفتند چه شخصیت مزخرفی یک ذره غرور ندارد خیلی زود صمیمی می شود و اه و پیف و  فلان...

لعنت به مردمی که نمی دانم چگونه با آن ها رفتار کنم ...

یک مدتی به فرض خودم روش رُک و راست بودن را پی گرفتم و هرکسی ناراحت شد گفتم به دست چپم (!) بعد فلان دوست آمد و هرچه از دهانش در می آمد به من گفت که نتیجه اش می شد رک بودن خوب نیست حرفت را به هیچ کس نگو ( شما این که همان دختر حرفش را به دیگران به راحتی می زد و گُه می کشد به طرف را نادیده بگیرید ) خلاصه راه و روشم را عوض کردم سعی کردم در خودم بریزم و سکوت کنم ، آنقدر سکوت که خفگی بر من احاطه شود ...

اصلا از بچگی همینطور بود نتوانستم حرفم را به دیگران بگویم سکوت کردم و میان همان سکوت ها اشک ریختم ، آنقدر گریستم که تنم از وجودم خسته شده...

آنقدر شوخی کردم و خندیدم که همه گفتند فلانی چیز خُل ست .... 

اما این من نیستم ، من فقط سعی می کنم دیگران را راضی نگه دارم اما آخرش هیچکس راضی نیست .

حالم از آدم ها به هم می خورد ... کاش تکلیفمان را روشن می کردند ، به من می گفتند با من فلانجور باش ....

 

+مثل همیشه دلم خانه ای تنها آنطرف شهر ها می خواهد ، کتاب و فیلم و دریا و .... و دیگر هیچ 

++ گفتن حرف ها رودر رو برایم سخت ست .. اما نوشتنشان آسان ، شاید به همین دلیل نویسنده شدم  زیرا ارتباط با آدم های سرزمینم را نمی دانم {#emotions_dlg.e31}

/ 0 نظر / 6 بازدید