از سکوت بیزارم..

وقتی در تلاطم ماجراهای روزمره ت گم می شوی و فکر می کنی که لابد باید احساساتت را با کسی تقسیم کنی.

اما نمی توانی ، حتی نمی دانی که باید چه بگویی!

من از سکوت بیزارم ! از نگفتم حرف هایم و خورد شدن بیزارم .

نمی دانم باید برای کی بگویم و از چه بگویم (حتی) فقط یک نفر انتهای کوچه ها و بن بست های قلبم [که حتما باید سکو داشته باشد ] فریاد می زند سخن بگو ؛ ولی من هنوز هم سکوت کرده ام.

می ترسم از آدم هایی که اطرافم هجوم آورده اند ، میترسم باعث تلخی و زهری زندگی م شوند.

دلم یک خانه می خواهد دور از مردم این شهر و این بیگانه خانه ...

از همان خانه های روبروی ایفل که طبقه پایین ش یک کافه ی خیابانی ست .

از همان ها که ونگوگ تابلویش را به رخ می کشید. و تا انتهای خیابان را زرد و سرمه ای می گماشت. لابد تیره گی های شهر را فقط زرد بُلد شده ای تنها می تواند خاموش کند ...

یا شاید دلم از خانه های کنار دریا بخواهد ، با یک لباس دو تکه ی به رنگ موج ها ... و دلم شن های ساحل را بخواهد و نرمی آن ها مابین پاهایم ... وقتی که تنم سست می شود تا خویش را به موج ها هدیه کنم...

دلم موج می خواهد ... و کمی بوسه های دریایی قلب

 

+ شب پیش حادثه ای رخ داد که حس مرا محکم کرد ، خدایا 17 دی ها را از من نگیر ، چهارشنبه های خوب را از من نگیر ، خدایا عاشقانه های یکهویی را از من نگیر. 


/ 0 نظر / 15 بازدید