هرچی آب می ریزد تغییری در آمپرسنج ایجاد نمی شه ! از هر سوراخ ماشین دود بیرون زده ؛ درست مثل کله ی چهار مسافر که منم یکی از آن هام.

مسافری به طعنه : پیاده بریم تا شهرک .

و پوزخند .

بعد از ده دقیقه معتلی در کنار اتوبان سوار می شود و مسیر پر ترافیک دوباره آغاز .

به مقصد می رسیم .

راننده : خب بفرمایید میدون .

همان مرد شاکی :آن طرف میدان نمیروی؟

-نه !

مرد شاکی می رودو راننده با عصبانیت مضاعف :پوفیوز دو تومن می ده هزار تا غر هم میزنه !

من سکوت کردم و به صدای ممممممممم در گوشم ادامه دادم ..


برچسب‌ها: remmber
+ تاریخ پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٤ ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

روزهای زوج طرح ترافیک که تمام می شود ماشین را بر می دارم و به تمرین تیاتر می روم .

در راه برگشت موزیک را زیاد  و شبهای دوست داشتنی شهر را رانندگی می کنم .

شب هایی که دلم می خواد توش نفس نفس  زندگی کنم ... بعد سرعت و به مرور زیاد می کنم وخریت میزنه به سرم که  توی اتوبان یادگار صدام و از دیافراگم خارج کنم و چنان دادی بزنم که پرده های گوشم به رعشه در بیاد . و خودم به خریت خودم بخندم.. به تنهایی خودم . به موج فغانم که میون موزیک محو میشود...

بعد مثل فرشته صداها در تیاتر ثروتی (فهرست) باید فرشته ای باشد که موج فریاد من را حبس کند...  صدای خوردن انگشتانم بر کیبورد کامپیوتر ... لغزش صدای پیانو توی گوشم ...صدای فیلمی که برادر گذاشته میبیند.صدای موسیقی... صدای توپی که گربه م به حرکت در می آوردش ... صدای تو  ....

 

باید فرشته ی مهربانی باشد که صداها را میون استینش جمع کند و برای روز مبادا برایم بگذارد ....

یکروز به وعده م جامه عمل میپوشانم ..از یکروزی آغاز می کنم ضبط کردن صداهای اطرافم را و گوش دادن شان را ....این خودش پست مدرن ترین کنسرت جهان ست .

من یکروز صدای تورا رکورد   و در استینم نهان می کنم تا که تو هیچ گاه نروی ...نه تو و نه صدایت... ونه بوی تن ت قلب


برچسب‌ها: روزهای خاکستری, دوست داشتنی, برنامه ریزی, remmber
+ تاریخ دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٤ ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

 

به م می گوید:« مثل ماهی قرمز می مانی حافظه ت 8 ثانیه ست »

زود یادم  میرود همه چیز ها را ، همه بدی ها ، همه دروغ را ، همه آدم هایی را که پا گذاشتند به زندگی م اما عشقشان ، دوستیشان فراموش شد ! همه شان را از یاد بردم !

ولی نمی دانم چرا همیشه گوشه ی ذهنم می ماند که از کسی دلخورم ! اما دلیلش را با هیچ منطقی به یاد نمی آورم!

 

گیرم من ماهی قرمز تو ! ماهی قرمز کوچک تو ؛ ولی سعی می کنم تو را ! اصلا تو یکی را از یاد نبرم (هرگز !)

 

+ اگر ماهی قرمز بودم ،  دوست داشتم از آن دسته ماهی های دم سفید و مخملی باشم از همان ها که دم هاشون مثل تور عروس به دنبالشون آویزان میشه و حظ می کنند گربه ها از رقص شان.


برچسب‌ها: مغز پوچ, با دوستان, remmber
+ تاریخ یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤ ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

نشسته بودم پای لب تاب و عکس های سال پیش را چک می کردم ....

عکس های رنگی رنگی م را ... عکس هایی را که با شوق و ذوق فراوان می گرفتم ...

عکس های موهایم. هیکلم . غذاهایی که می پختم.من در حال حاضر و و و و 

 

در بلاگ های قبلی یک برنامه ای داشتم به نام من در حال حاضر :) و بعد از کاری که می کردم در همان لحظه یا قصد داشتم بکنم عکس می گذاشتم و چقدر یاد ان روزها کردم..

یاد کیک ها ، دسر ها ، پیش غذا و غذا ها :) یاد ناخن های رنگی رنگی ، یاد هرکتابی که می خواندم ...

نمی دانم انروز ها ذوق بیشتری داشتم یا وقت :| اما این را از میان عکس ها خواندم که آنروز ها لحظه هایم را بیشتر می پسندیدم با تمام تلخی ها :| با تمام استرس ها . با تمام آرزو ها ....

 

چند روزیست زندگیم مکانیکی شده ...و زده ام از این لحظاتافسوس


برچسب‌ها: remmber
+ تاریخ سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳٩٤ ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()