تابحال خودت را به چالش کتابخوانی دعوت کردی؟؟

این که برای خودت تعین کنی هر هفته کتابِ بیشتری نسبت به هفته پیش بخوانی ؟؟

 

 

من تورا به این چالش دعوت می کنم لبخند


برچسب‌ها: سایت گردی, کتاب
+ تاریخ چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٤ ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

شب پیش خسته از تمرین تیاتر به خانه باز می گشتم خط آزادی را سوار شدم و با نگاهی گذرا جایی برای نشستن نیافتم ،دختری هیکل درشت و تقریبا ۲۴-۵ ساله با نگاه مهربان کمی خود را جمع و جور کرد و به من جای داد ، کتابم را ازکیفم در آوردم و به لاک خود فرو رفتم.

ایستگاه بعد دختر جوانی سوار شد دستانش پر بود از کیف و تخته شاسی و برگه های متصل به آن . روبروی ما ایستاد ؛ دختر کناری ام به دختر جپان گفت: وسایلتان را بدهید تا نگه دارم 

- نه ممنون زحمت میشه

- زحمتی نیست من راحتم

(دختر وسایل را به دست بغلی من سپرد لحظه ای گذشت و بغلی که سرش در کتاب من فرو رفته بود با خجلت و سرخی پنهان صورت‌گفت: ببخشید کتاب چی میخونید؟!

- بانوی دریایی از ایبسن !

-قشنگه ؟ 

- نمایشنامه های ایبسن فوق العاده ست :-) 

- چیزی ازش نخوندم 

- فیلم عروس مهرجویی رو دیدی؟!؟(با حرکت سر پاسخ داد) برگرفته از نمایشنامه خانه عروسک ایبسن بوده و فوق العاده

-پس حتما ازش می خوانم

(ایستگاه بعد  مسیرش جدا شد! نمی دانم چرا این دختر انقدر صمیمانه به دلم نشست! )


برچسب‌ها: بیوتی دی, کتاب, نمایشنامه, دوست داشتنی
+ تاریخ پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤ ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

در غرفه کتاب چشمه و همینطور چند غرفه دیگر ... یک ایده ی دوست داشتنی برای فروش کتاب ها گذاشته بودند ..به این گونه که شما بارکد کتابی را که میخواهید برمیدارید به صندوق می روید پولش را می پردازید و سپس به بخش تحویل کتاب که همچون داروخانه ی کوچکی بود می روی و مسیولین آنجا نسخه ات را می پیچند...

چه برداشت دوست داشتنی داشت 3> کتاب همچو مرحم و داروی تن توست و بایستی ضماد کنی بر درد هایت ... به دنیای کتاب ها که می روی خودت را پنهان می کنی میان یک مشت کلمه ی در هم لولیده و سوا می کنی از مابین آن ها جمله های عریان از بی معنایی را ...

 

ضماد کن این کتاب را بر درد بی درمان خویش ^_^


برچسب‌ها: بیوتی دی, کتاب, با دوستان
+ تاریخ جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

فکر کن نویسنده باشی و دغدغه نداشته باشی! ذهنت پوچ شود و خط زدن کاغذ برایت آرزو شود ؛ آنوقت تو میمانی و برگه های سفید و مغر پوچی که هیچ چیز را نمیتواند بنویسد.

بعد خودت را به خواب میزنی تا در رویا از اضطراب ها فرار کنی اما مگر این چند ساعت روحت را ارضا می کند ؟! خودت را با حشیش و شراب خفه میکنی تا در عالم هپروت به حرف ها و تخیلاتت برسی . و یک داستان جدید خلق کنی در علم روانشناسی به این بیماری می گویند "نورز"...

بیا ، بیا تا به رویایت بروم و در نورز تو از عشق بنویسم !

و در آن هنگام بشوم بیمار تو و در جنونت هنر را رنگ بزنم ... من که به تنهایی خویش هنر خلق یک واژه را ندارم تو بشو پسیکوز من ، تا تقلید کنم از خنده هایت ...


برچسب‌ها: مغز پوچ, کتاب
+ تاریخ دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٤ ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

زن سانتیمانتال موبلوند و لاغر اندامی وارد می شود عینک فریم مستطیلی بر روی چشمان سبز رنگش دارد با اینکه سنی از او گذشته اما شکسته نشده ست ، بعد از ورود ، فیروزه او را در آغوش میگیرد و لحظه ای مردد می ماند .با صدای گرفته و بی جان می گوید : 

                 حنانه ام رفت ، دخترم رفت ، دیگر عروسک نازی ندارم که برایم بخندد . این خانه بی پناه از صدای خنده های نخودی دخترم شد .

(از آغوش زن خارج می شود و به سوی کاناپه میان اتاق می رود و روی آن یله می شود نگاهش را به زمین می دوزد ، زن جوان به کنارش می رود و شانه های فیروزه را  به آرامی می مالد . فیروزه به زن نگاه می اندازد و با همان بغض پیشین ادامه میدهد ) : 

                   حامدم دردانه پسرم ، شاهزاده کوچک من ... باورت می شود که هیچ نفهمیدم کی بزرگ شد ! کی مرد شد ! کی مرحم دردهایش دوا و مشروب و کوفت زهر مار شد ...(سرش را به زیر می اندازد ) انگار که همین دیروز بود که فغانش این خانه را پر می کرد و جز شیر من هیچ چیز آرامش نمی کرد . چقدر زود گذشت و هیچ نفهمیدم کی پسرم از من به هروئین و بجای خواهرش به مستی پناه برد .. ( دست زن را که به شانه اش گذاشته می گیرد ) هیچ وقت به پدرش تکیه نکرد ، مصطفی همیشه از من و بچه ها دور بود. انقدر خودش و درگیر و کارش می کرد که ما هیج نفهمیدیم مردی هم بالای سرمون هست .فقط رعشه های هر شب اش لرزه به جانمان می انداخت ( سرافکنده ست و زن متعجب به حرف های فیروزه گوش میدهد ) باورت نمیشود ، میتوانم علامت های سوال و تعجب بالای سرت را به خوبی بشمارم . اما عزیزم زندگیم و با چنگ و دندان به نیش کشیدم تا یکوقت کسی نگوید زندگی شان اِل بود و وِل بود . اما دیگر توان ندارم ؛ امید و آرزوی من حنانه و حامد بودند که از من گرفته شون ... دیگر به چی دلخوش کنم ؟! به مردی که دلش و داده دست زن  همسن و سال دختر خودش که چی ! ما زن ها خیلی بدبختیم ! تا جوان و سرحال هستیم ، خوب استفاده هاشون و می کنند . همین که چین به چبین می افتد مثل گربه بی صفت یادشان میرود که به پایشان جوانی و زندگی مان را ریختیم ... چه درستی کردی که پا به  این خواری نگذاشتی و جوانیت را مثل خون توی رگ هات نگه داشتی ... (دو دست زن را در دست می گیرد و با تمنا به زن ادامه می دهد ) بهت نیاز دارم . تو بهترین دوست من بودی ! از دوران دبیرستان تا به امروز حتی کوچکترین وقفه ای میان دوستیمان نیافتاد (صدایش را پایین می آورد و عاجزانه ) باید به من کمک کنی ! 

              (زن که تا آن موقع با دهانی گشاد و متعجب دوستش را نظاره می کرد لب به سخن می گشاید ) فیروزه ی من ! عزیز دل من ! مشاهده زندگی تو و تک تک آدم های اطرافم از دور زیبا و رویایی به نظر می رسد ، اما زمانی که کمی به هم نزدیک شویم ، تازه می فهمیم که همه ی ما چه مشقت ها که نکشیده ایم. ( دست به گونه های فیروزه می کشد ) زیبای من ! برای تو هر کمکی که باشد کم نخواهم گذاشت دوست خوب من ( فیروزه را در آغوش می گیرد .) باید با هم بیشتر از همیشه صحبت کنیم . لازم ست .

       فیروزه : لازم ست .

 

صدای موسیقی . نور کم می شود .

 

 

+ قسمتی از نمایشنامه ای که در حال نوشتن دارم :) 


برچسب‌ها: کتاب, نمایشنامه
+ تاریخ سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

 در وایبر یک پست زیبا را خواندم که :

"از امروز همه چیز آخرین ست

آخرین هفنه 

آخرین شنبه

آخرین دلشوره های شیرین اسفند

اتمام آخرین جای گردگیری نشده با خانه 

آخرین اتمام حجت ها با خودمان .. حالمان...آرزوهایمان 

آخرین یا مقلب القلوب ها . آخرین امیدهای گره خورده به اشاره های سالی نو ،که همه چیز درست می شود.

این چند روز  آخر  هم باید اسب سال را مجاب کرد که تا منزلگاه راهی نیست...که نو شدن نزدیک ست ..."

 

وبعد به این فکر می کردم که سال پیش این موقع یک برنامه پر پیمان برای خویش ذکر کردم ؛ که شکر پروردگار به بیشتر آن ها رسیدم مژه و بعد برای امسال بایستی یک برنامه خوب و بهتر بنویسم ...

کمی سخت ست برایم ؛ آخر بزرگ ترین برحه زندگی ام را سال پیش خواستار شدم و هدف ریختم . خدا را شکر به آن ها رسیدم و امسال که در آرامشی نسبی قرار دارم باید هدف بریزم که به کدامین خواسته دست یابم و  کدامین را برای بعد ها بگذارم ... پس تمام تلاشم را به بز مهربان سال نود و چهار خواهم سپرد و به او ایمان خواهم آورد همچون اسب قدرتمند و با شکوه ام 3>

برویم سراغ برنامه های آتی :

  • اجرای تیاتری بزرگ و خوب 
  • یک تیاتر به کارگردانی خویش
  • قدرت برای نوشتن نمایشنامه هایی که میخواهم . و همچنین داستان های جدید
  • اقدام برای بهتر شدن زبان انگلیسی ام و ثبت نام برای کلاس زبان فرانسه ( درصورت داشتن وقت )
  • مهربان تر شدن خجالت 
  • کسب اطلاعات بیشتر در باب دنیا و سیاست ، 
  • یاد گرفتن تدوین فیلم 

بعد از نوشتن بالایی ها کلی به خودم فشار آوردم که مثلا دیگر چه چیزی دوست دارم که  می خواهم امسال به آن برسم ... اما هیچ چیز به مغزم خطور نکرد ... حالا به  این ها برسم تا بعد خنثی

.

.


یک لبــــخند از تو .
یک بوســـه از من .
سرخی من از تو ، زردی تو از من ! 

برچسب‌ها: برنامه ریزی, شعرستان, شعر نوشته, کتاب
+ تاریخ شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

تا آخر امسال از کتاب و فیلم پر شده ام ..!!..

 

در حدی اگر کسی خودش را بُکُشَد که فلان فیلم یا فلان کتاب را بخوان باید بگویم :«ابداً»

 

خودم یک لیست طولانی دارم از خود راضی

 


برچسب‌ها: فیلم, کتاب, برنامه ریزی
+ تاریخ یکشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۳ ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()