پلان اول سیامک صفری افتاده بر گندمزار زخمی ! بیگانه شده از خود و به دنبال خود...

درست مثل هرکدام از ما که گاهی خود را فراموش می کنم ! 

نمی دانم من کجام ! چه می کنم ! و باید چه کنم ؟

یک نفر مرا ندید؟

جملاتی که بارها با خود تکرار می کنم! فیلمی که اوج همذات پنداری من و "فرهاد" بود چشم


برچسب‌ها: فیلم
+ تاریخ شنبه ۳ امرداد ۱۳٩٤ ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

یکجایی هست آخر فیلم ها که همه چی به خیر و خوشی تمام می شود و تیتراژ شروع می شود ...

آن جای داستان ست که من بیتاب می شوم ؛ ذهنم دچار حالتی مابین اغما و هشیاری می رود که بدانم آخر زندگی شخصیت های فیلم چه می شود ؟؟؟

برای همین از نظر من تمامی داستان ها و فیلم ها پایانِ باز و بس تلخ دارد ...

از کجا بدانم که آنجای قصه که زن و مرد به هم رسیدند و گیرم بوسه ای هم نثار هم کردند بعد از تیتراژ و فردای این ماجرا باز هم عاشق هم باشند و یکدیگر را بوسه باران کنند :|

اصلا آیا همانگونه که برای بدست آوردن هم تلاش کردند برای نگه داشتن هم نیز تلاش می کنند ؟!

همیشه از داستان فیلم ها بعد از وقوع تیتراژ پایانی میترسم !

و انتهای فیلم "درباره الی " آنجا که می نویسد "و صابر ابر" من حس زندگی می گیرم ! نمی دانم چرا ! اما با خود می اندیشم که شاید "صابر ابر" نامی بوده که نداند نامزدش با یکسری جوان دیگر در چالوس و ویلای دو اتاق خوابه کوچک چه می کرده ! اصلا نامزدش چرا هیج خبری نداده و یکهو خبرش می آید که الی نامزد هم داشته :| اصلا اوج یک درگیری ذهنی برای "من" هاست ....

این بیماری بزرگی ست  ؛ اسمش را می گذارم بیماری آخر فیلم ها .... شاید بگوییم :

آخر فیلم ها چه می شود !

یا 

آخر فیلم چه شد ؟

یا 

آخر فیلم های بی معنی !

 

گیرم 

آخر همه ی فیلم ها مثل داستان ها کلاغ به خانه ش نرسید .... طفلی من که همچو کلاغه به ختم فیلم ها شک دارم...!....


برچسب‌ها: فیلم, بی معنا
+ تاریخ چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٤ ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

اگر در گوگل "آلفرد هیچکاک" را سرچ کنید ، در سایت ویکی پدیا ؛ انتهای مطالب یکسری جملات گفته و ناگفته از هیچکاک خواهد آمد که در تمامشان موجی از ترس و محافظه کاری به چشم خواهد خورد.

و بعد خودش هم از داشتن همچین نقطه ضعفی به خویش می­بالد . چرا که به گفته اش ترس من باعث شد که من بهترین کارگردان شوم !

 

«شانس همه چیز است. شانس من در زندگی این بود که آدم ترسویی باشم. من خوش شانسم که یک ترسو هستم، که آستانهٔ ترس پایینی دارم، به خاطر اینکه یک قهرمان هرگز نمی‌تواند فیلمی بسازد که تعلیق خوبی داشته باشد.»

اصلا اگر ترس و دغدغه ای نباشد که هنرمند ، هنرمند نمی­شود. به قول یکی از استاد هامان (!) فرد  خوشبین هرگز نویسنده نخواهد شد ...

به ترس هایت جامه عمل بپوشان :)

 

هیچکاک : من آدم انسان دوستی هستم. به مردم چیزی را می‌دهم که آنها می‌خواهند. مردم دوست دارند وحشت زده بشوند، خب، من هم آنها را می‌ترسانم

 

مرتبط با پست 

 

+ نام "آلفرد هیچکاک که می آید ناخودآگاه یاد پستی در یک وبلاگ می افتم : سالها پیش خوانده بودم... نوشته بود به او می گویم :فلان فیلم هیچکاک را دیده ای؟ 

و بعد عاقل اندر سفیه می نگرد نمی داند هیچکاک کیست!!

 

++ اینروز ها تو را حجم سبز آغوشم کم دارم خنثی


برچسب‌ها: فیلم, سایت گردی
+ تاریخ دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

the great gatsby

نمی توانم بیش از عنوان درباره فیلم بگویم !

هیچ باور نمی کنی که خاتمه داستان چنین اتفاقی رخ دهد !!!

نمی خواهم لحظه ای از داستان را برایتان بگویم که مبادا صحنه هایش لو رود اما می دانم که بعد از دیدنش 20 دقیقه آخر فیلم شما نیـــز همزاد پنداری کنید وشاید اشکی گوشه چشمتان بلغزد ...

به دیدنش می ارزد..


برچسب‌ها: فیلم
+ تاریخ دوشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٤ ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

 

کامنتس های رسیده را خواندم و بعد دیدم که برایم آمده " خبر های کلاه قرمزی را از ما بخواهید" به وبسایتشان سر زدم ..با توجه به اینکه امسال مصادف شد با دهه فاطمیه و میگفتند که : کلاه قرمزی پــــَـــر

خبری را خواندم که امسال هم کلاه قرمزی و جگر جان و بقیه خواهند آمد .. اما از 6 فروردین ماه .:|

 و بعد به این فکر کردم که در این چند سال من به هیچ کدام از اجراهای سر تایمشان نرسیدم حالا یا مهمانی بودیم یا سفر یا تلویزیون نداشتیم ... و مجبور بودم بعدا" بصورت اینترنتی نگاه کنم. امسال که هفته اول خانه  هستیم و تلویزونمان مشکلی ندارد ، کلاه قرمزی جان را از هفته دوم میگذارند خنثی

اما بهرحال دوستشان داریم و مشتاق دیدارشانیم مژه

 

لینک خبر در راستای پست 


برچسب‌ها: فیلم
+ تاریخ شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

اسطوره ی زمان ما ، کسی که قد علم کرد در برابر حرف ها و چشم ها و قصه های مردمی که به جای حمایت از او پشت سرش قصه و جک و خنده کردند . و هیچ کس نگفت « گلشیفته راه دل خویش را طی کرد » و همه گفتند « گلشیفته خرت به چند ؟! سینه هایت را چه کم (!!) » و دلم سوخت ؛ نه به حال او ، بلکه به حال فردای خودم و کلنجارهایی که با مردمان سر باید کنم ! 

گلشیفته که اسطوره ی ایستادگی در برابر دیگران برای خواسته های خود بود را آنقدر خورد کردند که وقتی در سایتی از او عکس میگذارم دایما برایم نکته سنجی میکنند که لطفا عکس را عوض کن و همچین نگذار و فلان بهمان...

و هیچکس نگفت ، گلشیقته نقش اش را چه خوب بازی کرد ! چه بازیگر خوبی هست .. همه کی گویند : چه حیف شد !

اما اسطوره ی من (!!) هنوز زنده ست و تلاش می کند ، قدم برمیدارد و رها می شود ...

قدرت ات را به همه نشان ده و موفقیتی به دست آر که کسی غلط نکند و نامت را با سایز سینه ات بشناسد ...


برچسب‌ها: فیلم
+ تاریخ جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳ ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

تا آخر امسال از کتاب و فیلم پر شده ام ..!!..

 

در حدی اگر کسی خودش را بُکُشَد که فلان فیلم یا فلان کتاب را بخوان باید بگویم :«ابداً»

 

خودم یک لیست طولانی دارم از خود راضی

 


برچسب‌ها: فیلم, کتاب, برنامه ریزی
+ تاریخ یکشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۳ ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

شاید از نظر "خیلی ها" فیلم مزخرف بود و یا بی محتوا ,

اما !

من عاشق همین عشق های پشت دیوارم .

چند پلان آخر فیلم مرا در هم شکست و اشک بود و اشک بود و اشک.

و بهترین هدیه ای که می توان ژس از یک دوست داشتن کوتاه و گه نشان به هم داد :)

خارج از گود تمام حرف هایی که می زنند من افتخار می کنم به هنرمندانمان خارج از این سرزمین. به پیمان معادی عزیز .لیلا حاتمی. اصغر فرهادی.شهره آغداشلو و....

کاش حرف هایی که زده شد در فیلم به گوش می رسید .

کاش هرکسی که بود به اعتقادات دیگری اهمیت می داد . کاش برای هم بودیم نه در برابر هم.

و من عاشق آن دیالوگ پیمان ام جایی که از پشت شیشه صدای نفس های بلوندی را شنید و صدایش کرد - درست آن لحظه که به او گفت :«این زندگی ما نیست . این زندگی شماست . شما می گویید چه بخوریم . کی بخوابیم .کی حرف بزنیم .آیا این زندگی ماست ؟!»

 

من چقدر تلخ به یاد مردم سرزمین ام افتادم .جایی که دخترانم از نه شب به بعد تنها اگر در خیابان دیده شوند عین همان آشغال های راس ساعت نه به کصافط می کشانندشان.

و من یاد مردان سرزمین ام افتادم که وقتی به رویشان می خندی . به گمانشان به شان طناب و نخ و ریسمان داده ای .

و به من به یاد خودم افتادم و این فکر هایی که مثل خوره به تن ام افتاده.

خدایا کابوس تلخت را مرحم ده .

روال زندگی خوب ست ^_^ همه چیز به خوبی می گذرد.

+ بازی پیمان عالی بود شما را به دیدن این فیلم خوب دعوت می کنم .:)



برچسب‌ها: فیلم
+ تاریخ سه‌شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۳ ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

مثل جوهر یک خودکار !

 

یا که نه !

 

ته مانده یک روان نویس مغزم پوچ می شود ...

پت پت می کنم هنگام تفکر ! و باید "ها" کنی تا توان فکـــــــــــر داشته باشم 

 

لطفا ! مغـــــــز عزیزم قوی بمان من برای سوختن نیامده ام .

سوختن وظیفه کاغذ سیگارم است وظیفه من چیز دیگری ست.

 

و آن قسمت فیلم که میفهمد گلومی ساندی را چه مفهومی در بر گرفته ! نگاه ها خاموش می شود .

نه من خودم را نمی کشم من هر آنکه را زندگی ام را خفته کرده‌‌‌ ، خفته خواهم کرد ^__^
 

+هیهیهی هیهی هی هی هاها هو (ترانه فیلم گلومی ساندی )

 

می خوانم   و تقلا می کنم برای فهمیدن :)

 

++ مغز بیمار خفته باش ! من برای زندگـــی آمده ام .

 

و دیگر هیچ !


برچسب‌ها: فیلم, مغز پوچ
+ تاریخ جمعه ۱٦ آبان ۱۳٩۳ ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()