روزهای زوج طرح ترافیک که تمام می شود ماشین را بر می دارم و به تمرین تیاتر می روم .

در راه برگشت موزیک را زیاد  و شبهای دوست داشتنی شهر را رانندگی می کنم .

شب هایی که دلم می خواد توش نفس نفس  زندگی کنم ... بعد سرعت و به مرور زیاد می کنم وخریت میزنه به سرم که  توی اتوبان یادگار صدام و از دیافراگم خارج کنم و چنان دادی بزنم که پرده های گوشم به رعشه در بیاد . و خودم به خریت خودم بخندم.. به تنهایی خودم . به موج فغانم که میون موزیک محو میشود...

بعد مثل فرشته صداها در تیاتر ثروتی (فهرست) باید فرشته ای باشد که موج فریاد من را حبس کند...  صدای خوردن انگشتانم بر کیبورد کامپیوتر ... لغزش صدای پیانو توی گوشم ...صدای فیلمی که برادر گذاشته میبیند.صدای موسیقی... صدای توپی که گربه م به حرکت در می آوردش ... صدای تو  ....

 

باید فرشته ی مهربانی باشد که صداها را میون استینش جمع کند و برای روز مبادا برایم بگذارد ....

یکروز به وعده م جامه عمل میپوشانم ..از یکروزی آغاز می کنم ضبط کردن صداهای اطرافم را و گوش دادن شان را ....این خودش پست مدرن ترین کنسرت جهان ست .

من یکروز صدای تورا رکورد   و در استینم نهان می کنم تا که تو هیچ گاه نروی ...نه تو و نه صدایت... ونه بوی تن ت قلب


برچسب‌ها: روزهای خاکستری, دوست داشتنی, برنامه ریزی, remmber
+ تاریخ دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٤ ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

جمع نمی شود 

دائما فکرم مشغول ست .نمیتوانم بخوانم ؛ غولِ مرحله ی آخر را...

دلم می خواهد از خانه بروم و کمی قدم بزنم.. دلم چند  لحظه آرامش می خواهد فارغ از استرس امتحان ها و جواب هایشان ، فارغ از غول های بی شاخ و دم !

فارغ از استاد لجوج حال به هم زن !

فارغ از هرچیز 

 

دلم میخواهد ساز بزنم بی دغدغه و در آرامش ناب !

دلم کمی بی خیالی می خواهد همچو روزهای قدیم ؛ که بگویم و بخندم و هیچ خود را مسئول دیگری ندانم !

دلم می خواهد گریه کنم 

 

آه دل لعنتی و آه اخرین امتحان لعنتی که همیشه وجود داشتی از سالها پیش و مملو از ترس و شادی ....

آه ای لنتی سبز


برچسب‌ها: بی اعصاب, روزهای خاکستری
+ تاریخ پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٤ ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

این هم تمام شد و رفت !!


برچسب‌ها: روزهای خاکستری
+ تاریخ شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٤ ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

اگر حــــــــــــالم را میپرسی (؟!) 

جوابش را "نمـــی دانم "!!!!!!


برچسب‌ها: روزهای خاکستری
+ تاریخ شنبه ۸ فروردین ۱۳٩٤ ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

مے ترسم از آنهایے که در کنارم به وسعت مرگم مے اندیشند ...

مےترسم از تنهایے فردا...

مےترسم از کابوسے که تنم را در خود بگیرد و مرا میان رعب و وحشت اش باقے بگذارد .

و من پشت این پنچره مترصد بازگشت اش خواهم ماند تا تکیہ گاهے شود براے ترس هایم ؛ براے ایمانم...


برچسب‌ها: روزهای خاکستری
+ تاریخ پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳ ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

 

 

چند وقت پیش در محوطه دانشگاه دانشجویان ترم بالایی سینما به سوی ما آمدند و درخواست کردند که مصاحبه ای با مضمون "اعتیاد " با ما داشته باشند.

ما هم بخاطر عرف جامعه و تا جایی که اجازه داشتیم شر و ور گفتیم . بعد هم به نتایجی بس متضاد آنچه گفتیم رسیدیم :))

هنرمندی  هست که وقتی علف می زند ذهنش باز می شود و توان ایجاد یک کار هنری ناب را دارد ، اما تا نسخ باشد هیچ خطی برایش جلو نخواهد رفت .

فردی را میشناسم که وضع مالیشان بسیار خوب ست اما ماریجوانایش فراموش نمی شود .از خواب و خوراک میزند اما از این پنج پر زیبا هرگز!

مردی را میشناسم که عاشقانه مواد میکشد و عشق میکند ..

کسی را میشناسم که با حشیش به نیروانا می رسد و خود را چه به ریاضت تا وقتی مواد هست !!

 

بعد به حرف های فلان پسر فکر میکنم که صاحب فلان کافه در بن بست ست ... پاتوق همیشگی ما ( در گذشته !) می گفت فلانی را به جرم قاچاق می گیرند یک کیلو هروئین همراهش دارد .. مامور هروئین را از او میگیرد مشتی به صورتش می کوبد و رهایش می کند ... به همین راحتی...

و بعد به جد می گفت که مردم سیستان به چه راحتی از افغان ها جنس می خواهند....

مافیای مواد مخدر مملکت ماست .... ما را چه به دنبال دشمن رفتن :|

 

در راستای پست ایــن لینـــک را بخوانید ، که دلم بد کباب شد..


برچسب‌ها: سایت گردی, روزهای خاکستری, مغز پوچ
+ تاریخ سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

نه که از مرگ بعضی ها خوشحال شوم .. نه ! هرگز 

اما از حضور نداشتن و نبودن بعضی ها در کنارم بسیار سپاس گذار میشوم 


برچسب‌ها: روزهای خاکستری
+ تاریخ یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳ ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

وقتی هنوز به میان ماه نرسیده و من پول توجیبی ام تمام شده ، و کلاس پیانوم دقیقا در بازار ست. باید سرم را به زیر بیاندازم.نگاهم را حتی از حراجی های کنار خیابان صادقیه مخفی کنم که مبادا وسوسه شوم و ذلم ضعف رود برای کیف و کفش و لباس های زیر قیمت...

خدایا جیب هیچکس را خالی نکن.


برچسب‌ها: روزهای خاکستری
+ تاریخ جمعه ۱٥ اسفند ۱۳٩۳ ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

[شاید ] اصلا [شاید] من یک دختر احمق ِ ساده ِ مظلوم ... 

دختری که هیچ سلیطه گری بلد نیست .. به قول خودش به دیگران احترام می گذارد که مبادا دلی را بشکند اما همیشه خودش دلشکسته می شود حرف هایش شب ها عین ساچمه های تفنگ از چشمانش فرو می افتد و بی قرار خودش را به فراموشی می زند..

انقدر سعی در بخشش دیگران کرده ام که دیگر خویش را جسارت بخشیدن ندارم و دائما با خود کلنجار بروم که چرا همیشه من کوتاه بیایم ، همیشه من به بحث ها رنگ حُسن ختام بدهم و دیگران بر سرم کوله اندازند...

من هیچ از آدم های اطرافم لذت نمیبرم از این صمیمیت و مهربانی و دوستی ها لذتی نمیبرم ...

دلم میخواهد گوشه گیر شوم ، مغرور و از دماغ فیل افتاده ... 

مثل آن شخصیت مزخرف چند سال پیش که همه مرا از دور میدیدند بین خودشان می گفتند «اه دختر ِ فکر کرده خبری هست سرش را بالا میگیرد و از بالا همه را میبیند »

باورم نمی شود که فلان دوستم آمد و همه حرف هایی که پشت سرم زده می شد را به من گفت که مثلا یک دختر صمیمی شوم با دیگران بخندم ، شاد باشم بر سر و کول هم بیافتیم و بخندیم ...

اما بعد ها به من گفتند چه شخصیت مزخرفی یک ذره غرور ندارد خیلی زود صمیمی می شود و اه و پیف و  فلان...

لعنت به مردمی که نمی دانم چگونه با آن ها رفتار کنم ...

یک مدتی به فرض خودم روش رُک و راست بودن را پی گرفتم و هرکسی ناراحت شد گفتم به دست چپم (!) بعد فلان دوست آمد و هرچه از دهانش در می آمد به من گفت که نتیجه اش می شد رک بودن خوب نیست حرفت را به هیچ کس نگو ( شما این که همان دختر حرفش را به دیگران به راحتی می زد و گُه می کشد به طرف را نادیده بگیرید ) خلاصه راه و روشم را عوض کردم سعی کردم در خودم بریزم و سکوت کنم ، آنقدر سکوت که خفگی بر من احاطه شود ...

اصلا از بچگی همینطور بود نتوانستم حرفم را به دیگران بگویم سکوت کردم و میان همان سکوت ها اشک ریختم ، آنقدر گریستم که تنم از وجودم خسته شده...

آنقدر شوخی کردم و خندیدم که همه گفتند فلانی چیز خُل ست .... 

اما این من نیستم ، من فقط سعی می کنم دیگران را راضی نگه دارم اما آخرش هیچکس راضی نیست .

حالم از آدم ها به هم می خورد ... کاش تکلیفمان را روشن می کردند ، به من می گفتند با من فلانجور باش ....

 

+مثل همیشه دلم خانه ای تنها آنطرف شهر ها می خواهد ، کتاب و فیلم و دریا و .... و دیگر هیچ 

++ گفتن حرف ها رودر رو برایم سخت ست .. اما نوشتنشان آسان ، شاید به همین دلیل نویسنده شدم  زیرا ارتباط با آدم های سرزمینم را نمی دانم {#emotions_dlg.e31}


برچسب‌ها: مغز پوچ, بی اعصاب, روزهای خاکستری
+ تاریخ سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۳ ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

گاهے وقت ها بی بهانہ دلت مے گیرد .تنها یک آغوش مے خواهے که از تو نپرسد چہ ت شده ؟!

فقط تورا بہ تن بگیرد و بفشارد ،هیچ نخواهے پاسخ دهے اصلا نمے دانی چه باید بگویے . تن و روحت زود رنج ست .حرف هاے دیگران را هیچ نمے فہمے . زود رنج ام ،خسته ام ، بے قرارم . 

حرف هاے دیگران مرا می رنجاند ...

 

چاق شده ای ها ! چقد لوس ! چقدر بد ! چقدر !!!

آرامش ست خواستن کسی که تورا بوسہ باران کند ♥

 

+ باز محکوم به بودن در کنار افرادی هستم که مرا میرنجانند .... خاک بر سریشان 


برچسب‌ها: بی اعصاب, روزهای خاکستری
+ تاریخ چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۳ ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

همچون یک بازنده شده ام. اگر هم اکنون مرگ مرا در خود بگیرد مقابله نخواهم کرد ؛ چرا که ، ناباورانه به خود می اندیشم و تسلیم شدن در برابر تقدیر را به جان میخرم .

کاش یک لحظه بمیرم ، وقتی که هیچ چیز نشده ام و هیچ نکرده ام ...

از خود زده ام وقتی میبینم هنوز زنده ام و هیچ ! و هیچ! و هیچ ندارم از خود...

من به دنیا نیامده ام که شکست بخورم ولی چرا شکست مرا می خورد این روزها ، کمی توان می خواهم برای ایستادن و تلاش کردن .کمی باور می خواهم .کمی قدرت .کمی اراده.

من چیستم ؟! 

خدایا به من قدرت ده ! تا برخیزم و تلاش کنم تا این حس نکبت بار شکست از تنم زدوده شود ، تا خودم باشم .قوی و با اراده ...

 

لعنت به سستی  و حسی که تو را زمخت و بی کس نشان دهد ، لعنت به هوس های بی اتمام که تورا خوار نشان دهد .


برچسب‌ها: مغز پوچ, روزهای خاکستری
+ تاریخ پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳ ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

سنگ شده ام !

 

دیگر حتی ؛ بغض ام عُرضه ترکیدن ندارد. دیگر حتی تاب شنیدن حرف های "تــــو" را که هیچ ! تاب حرف های هیچ کس را ندارم..

 

خاموش می میرم ! مثل یک مرگ در آغوش خودکشی ناراحت

حال یک هرزه بی هوش را میان تخت دارم ! که از هم آغوشی خسته ست !

 

کاش طوفان بزند و ای کاش بمیرم!

 

پایان 


برچسب‌ها: بی اعصاب, روزهای خاکستری
+ تاریخ چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۳ ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()