خواب و آلوده و خسته همچون دیگر مردم شهر در قطار ایستاده بودم که چهار زن یکی از یکی جوان تر با چادر های رنگی سوار شدند ...

ابتدا جا خوردم و با خود اندیشیدم که شاید حجاب و چادر را به سخره گرفته ند به دختر ناشناس کناری م با خنده گفتم : امروز روز جهانی چادر گل گلی هست :دی 

دختر با جیغ بنفش میان صدایش : چی؟؟ (به روبرو نگاه کرد و به من گفت :) شاید ! ولی ای کاش مُد شود ! خنک ست و راحت !

 

به چادر مشکی روی سر دختر نگاهی کردم ولبخندی زدم ! چادر گل گلی و رنگی بسیار هم زیباتر ست ! و انرژی آور !

 

---جالب ست که همین امروز با "هیم" در رابطه با چادر صحبت می کردیم و به او گفتم  : "دلم می خواهد چادر رنگی به سر کنم از همان ها که زنان دهه 40-50 سر می کردند :) و از زیر چادر تمام تن پوششان مشخص بود :) "خندید و گفت :"نه ، تو همین بمان چادر سر نکن " قلب


برچسب‌ها: بیوتی دی, با دوستان, دوست داشتنی
+ تاریخ دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٤ ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

روزهای زوج طرح ترافیک که تمام می شود ماشین را بر می دارم و به تمرین تیاتر می روم .

در راه برگشت موزیک را زیاد  و شبهای دوست داشتنی شهر را رانندگی می کنم .

شب هایی که دلم می خواد توش نفس نفس  زندگی کنم ... بعد سرعت و به مرور زیاد می کنم وخریت میزنه به سرم که  توی اتوبان یادگار صدام و از دیافراگم خارج کنم و چنان دادی بزنم که پرده های گوشم به رعشه در بیاد . و خودم به خریت خودم بخندم.. به تنهایی خودم . به موج فغانم که میون موزیک محو میشود...

بعد مثل فرشته صداها در تیاتر ثروتی (فهرست) باید فرشته ای باشد که موج فریاد من را حبس کند...  صدای خوردن انگشتانم بر کیبورد کامپیوتر ... لغزش صدای پیانو توی گوشم ...صدای فیلمی که برادر گذاشته میبیند.صدای موسیقی... صدای توپی که گربه م به حرکت در می آوردش ... صدای تو  ....

 

باید فرشته ی مهربانی باشد که صداها را میون استینش جمع کند و برای روز مبادا برایم بگذارد ....

یکروز به وعده م جامه عمل میپوشانم ..از یکروزی آغاز می کنم ضبط کردن صداهای اطرافم را و گوش دادن شان را ....این خودش پست مدرن ترین کنسرت جهان ست .

من یکروز صدای تورا رکورد   و در استینم نهان می کنم تا که تو هیچ گاه نروی ...نه تو و نه صدایت... ونه بوی تن ت قلب


برچسب‌ها: روزهای خاکستری, دوست داشتنی, برنامه ریزی, remmber
+ تاریخ دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٤ ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

 

یکسری از لحظات انسان هست که هرگز پیر نخواهی شد!

لحظه هایی که فخر می فروشند به لحظات تنهایی ات و با قدرت می گویی من دلم باز هم می خواهد !

 آن کافه های همچو ساخت خانه مان! آن مسیر های دونفره طی شده مان را ! آن ساعت های ناب عاشقانه مان ! آن مغازه ها که رفتیم تا باهاشان خاطره بسازیم ! تا هروقت از آن گذر کردیم یاد هم باشیم !

باهم کاری کردیم که کل شهر ما را یاد هم بیاندازد ! 

هربار که موسیقی گوش می دهم یادت می افتم ای ناخودآگاه تداعی شده در ذهن من :*

مقصدت را کاش با من بسازی ای همیشه مهربانم ! 

 


برچسب‌ها: بیوتی دی, دوست داشتنی, با دوستان
+ تاریخ چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٤ ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

شب پیش خسته از تمرین تیاتر به خانه باز می گشتم خط آزادی را سوار شدم و با نگاهی گذرا جایی برای نشستن نیافتم ،دختری هیکل درشت و تقریبا ۲۴-۵ ساله با نگاه مهربان کمی خود را جمع و جور کرد و به من جای داد ، کتابم را ازکیفم در آوردم و به لاک خود فرو رفتم.

ایستگاه بعد دختر جوانی سوار شد دستانش پر بود از کیف و تخته شاسی و برگه های متصل به آن . روبروی ما ایستاد ؛ دختر کناری ام به دختر جپان گفت: وسایلتان را بدهید تا نگه دارم 

- نه ممنون زحمت میشه

- زحمتی نیست من راحتم

(دختر وسایل را به دست بغلی من سپرد لحظه ای گذشت و بغلی که سرش در کتاب من فرو رفته بود با خجلت و سرخی پنهان صورت‌گفت: ببخشید کتاب چی میخونید؟!

- بانوی دریایی از ایبسن !

-قشنگه ؟ 

- نمایشنامه های ایبسن فوق العاده ست :-) 

- چیزی ازش نخوندم 

- فیلم عروس مهرجویی رو دیدی؟!؟(با حرکت سر پاسخ داد) برگرفته از نمایشنامه خانه عروسک ایبسن بوده و فوق العاده

-پس حتما ازش می خوانم

(ایستگاه بعد  مسیرش جدا شد! نمی دانم چرا این دختر انقدر صمیمانه به دلم نشست! )


برچسب‌ها: بیوتی دی, کتاب, نمایشنامه, دوست داشتنی
+ تاریخ پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤ ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

 

 

 

روز من هم آغاز شد ...بعد از 365 روز ، یکروز هم به من تعلق گرفت !

تولدت مبارک ای آهوی آرام ...ای بی پروای ترسو ... ای قصه گوی شب ها 

این روزهایت پر شده از تنهایی ، کز کردن گوشه اتاق و اندیشیدن به آینده ای که شاید فردایت هم نباشد. به دنبال چه می گردی . این روزها فقط خودت مانده ای و بازوهای ناتوانت .. دلم لک زده برای دریا ؛ اما یکهو تمام ایده هامان خراب شد و سفرمان به همان شهر مردم بخیل کج شد.

 

آخ که دلم می خواهد فردا بهترین خبر زندگی ام را بشنوم .. چه چیز را ؟!! آرزوی دم عیدم را ! آرزوی لب آبی م را !! آرزوی پرپولم را !! نخند ! دلم امسال فقط یک حساب پر پول می خواهد که هیچ تمام نشود.... شهر پر از چیز هایی ست که می خواهم اما ندارم .... نه که نتوانم ها از شکم و کتابم نخواهم زد برای خرید های دیگرم...

آزاده ی لعنتی دو دهه از عمرت رفت !! کجای کاری؟ به چه رسیده ای ؟!

ده سال پیش خودت را که بیست ساله می دیدی؟ ! چگونه بودی؟! اصلا خودت را تصور هم می کردی؟!

هیچ گاه  خویش را بیش از سن 18 سالگی ندیدم ... اما اکنون که وارد دومین دهه ی زندگی م می شوم ... باور نمی کنم .... چه زود گذشت ... از دهه پیش فقط شیطنت و سر به هوایی و کنجکاوی و بی شعوری به خاطرم هست ؟!

تصمیمت را گرفته ای؟ این دهه را به چه منوالی خواهی گذراند ؟؟؟!!!

بگذارم برای دهه جدیدم برنامه بریزم ....دلم می خواهد قبل از سی سالگی به جایی برسم که قبل از بیست سالگی آرزویش را داشتم !

دلم میخواهد  علمم زیاد شود ،آنقدر که همه چیز هارا به حد خوب بدانم ...با علم وارد سومین دهه زندگی م بشوم ...

دلم میخواهد عاشق شوم ... لابد بزرگترین لذتی که پیش از سی سالگی بایستی فهمید همین باشد... 

دلم میخواهد از این شهر و کشور بروم ...کجایش را میسپارم به خدا.

دلم میخواهد فیلم بسازم ..و در جشنواره های بین المللی بدرخشم...

دلم میخواهد کتاب و نمایشنامه و تیاتر هایم به اجرا در آید ....

دلم می خواهد کنار عزیزانم باشند...

و دلم خوشی و عشق و پول می خواهد ....از خود راضی

 

تولدت  مبارک  آزاده خَـــرِ ِ من ماچ


برچسب‌ها: بیوتی دی, برنامه ریزی, دوست داشتنی, با دوستان
+ تاریخ سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

ای نسیم بهاری می شود مرا با خود ببری.. تا که طوفان زمستان خیره کند نفسهایم را به صحنه.


برچسب‌ها: دوست داشتنی
+ تاریخ جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

 

روز پیش با دوست خوبم به یکی از کاخ های زیبای شهر رفتیم.

کاخ-باغ نگارستان جایی که همچو شبه بهشتی در زمین خاکی زیبایی اش را به رخ می کشید.. و من دائما در این اندیشه بودم که چرا من در زمان قاجار جان جان نبودم که لااقل در کاخ نگارستان یا کاخ گلستان روی تخت یله می کردم و چپق می کشیدم .کودکم را صدا می زدم و او خرامان خرامان با آن لباس دامنی سرخ رنگش با موهای بافته مشکی دو گوشه به سوی من آید و مرا در آغوش گیرد ،  آخر چرا ؟!

آخ که بهشت را نظاره کردم در این باغ زیبای نگارستانم !

 

+ برای رفتن به این باغ زیبا کافیست سوار مترو خط 4 شده و ایستگاه بهارستان خارج شوید ... کمی پیاده روی بکنید و به باغ زیبای زندگی برسید..

و در آن دنیای دیگر مرا نیـــز یاد کنید :)


برچسب‌ها: بیوتی دی, با دوستان, دوست داشتنی
+ تاریخ دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤ ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

فقط 60 دقیقه مانده !

چه باید گفت به این حس آخر سالی ...

دلم نمی خواهد این سال را تحویل دهم ! امسال را آسوده و عاشقانه دوست داشتم ! زیبا بود و پر از امید .... پر از لبخند ... دلم نمی خواهد امسال را تحویل دهم ؛ باورت نمی شود ؛ نمی شود که چقدر امسال شیرین بود ... 

سال 93 ای عزیزم دوستت دارم و تو را به خدا میسپارم سال زیبا و دوست داشتنی من قلب


برچسب‌ها: فکر صورتی !, بیوتی دی, دوست داشتنی
+ تاریخ شنبه ۱ فروردین ۱۳٩٤ ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

چشمم به یک تبلیغ بالای کامنتس ها افتاد ...

"آیا برای بچه دار شدن تصمیم گرفته اید ؟"

 

گیرم تصمیم اش را هم گرفته باشم ! پدرش را از کجا بیاورم .

گیرم پدرش را هم پیدا کردم ! وضعیت اقتصادی به من اجازه بچه داری نمی دهد ! پول پوشک و پستونک و خورد و خوراک و ... بچه را چه کسی بدهد ؟!

 

نه جدا ! شما که انقدر ما را ترغیب می کنید به ازدواج و بچه داری جواب سوال هایمان را هم دارید که بدهید ؟

چند روز پیش پستی در وایبر به دستم رسید که نوشته بود :

وام ازدواج 6 میلیون و وام گاوداری 900 میلیون ..... حالا مانده ام ازدواج کنم یا گاو بگیرم !! خنثی

 

+به عکس بچه که نگاه می کنم دلم قیژ می رود برایش که وااای کاش من هم یکی مثل این را داشتم ! اما به چند سال بعد تر نگاه میکنم که بزرگ شده و قرار ست پدر مرا در آورد به غلط کردن می افتم !! ( کوچولو فقط عکست را خوردنی نگه دار ...لطفا ) 


برچسب‌ها: دوست داشتنی, فکر صورتی !
+ تاریخ سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()