باز هم مفتی جان فتوا داد :|

 

مردک می شود بگویی حرف دلت چیست ؟؟؟

گوشت زن را که حلال و مباح شوهر کردی! زمین را با تمام اندیشه های گالیله و نیوتون صاف کردی ! دیگر ازدواج با محارم چه بود ؟؟!!

آیا تو اصلا از علم شناسی هم چیزی می دانی؟

 

تا جایی که یادم می آید فقیه بایستی عالِم باشد عالَم :|

 

تو چیستی؟!!

- هیولای تاریخ 

 

در راستای متن ایـــن را بخوانید 


برچسب‌ها: بی معنا, سایت گردی
+ تاریخ دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٤ ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

یکجایی هست آخر فیلم ها که همه چی به خیر و خوشی تمام می شود و تیتراژ شروع می شود ...

آن جای داستان ست که من بیتاب می شوم ؛ ذهنم دچار حالتی مابین اغما و هشیاری می رود که بدانم آخر زندگی شخصیت های فیلم چه می شود ؟؟؟

برای همین از نظر من تمامی داستان ها و فیلم ها پایانِ باز و بس تلخ دارد ...

از کجا بدانم که آنجای قصه که زن و مرد به هم رسیدند و گیرم بوسه ای هم نثار هم کردند بعد از تیتراژ و فردای این ماجرا باز هم عاشق هم باشند و یکدیگر را بوسه باران کنند :|

اصلا آیا همانگونه که برای بدست آوردن هم تلاش کردند برای نگه داشتن هم نیز تلاش می کنند ؟!

همیشه از داستان فیلم ها بعد از وقوع تیتراژ پایانی میترسم !

و انتهای فیلم "درباره الی " آنجا که می نویسد "و صابر ابر" من حس زندگی می گیرم ! نمی دانم چرا ! اما با خود می اندیشم که شاید "صابر ابر" نامی بوده که نداند نامزدش با یکسری جوان دیگر در چالوس و ویلای دو اتاق خوابه کوچک چه می کرده ! اصلا نامزدش چرا هیج خبری نداده و یکهو خبرش می آید که الی نامزد هم داشته :| اصلا اوج یک درگیری ذهنی برای "من" هاست ....

این بیماری بزرگی ست  ؛ اسمش را می گذارم بیماری آخر فیلم ها .... شاید بگوییم :

آخر فیلم ها چه می شود !

یا 

آخر فیلم چه شد ؟

یا 

آخر فیلم های بی معنی !

 

گیرم 

آخر همه ی فیلم ها مثل داستان ها کلاغ به خانه ش نرسید .... طفلی من که همچو کلاغه به ختم فیلم ها شک دارم...!....


برچسب‌ها: فیلم, بی معنا
+ تاریخ چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٤ ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

یکی از دوستانم بسیار دلسوز ست..

دلش سوخت و با آقایی مدت مدیدی دوست بود تا آنکه عاقبت فرد جدیدی وارد زندگی ش شد و برای وی دلسوزی کرد و ناگاه خبر آمد که با مرد ثانوی ازدواج می کند هرچه در گوشش خواندیم که طرف به درد تو نمیخورد از تو بسیار پایین تر ست گفت الی و بالله همین را می خواهم و عاقبت مزدوج شدند ... حالا بعد از چند سال زندگی بی حاصل دلش به حال رئیس ش سوخته که چقدر در کودکی و گذشته ش سختی کشیده تا اکنون به همچین مال و دارایی رسیده و با وی دوست شده ؛ چرا ؟! چون دلش سوخت به حال رئیسش ..به او که می گویم لااقل از شوهرت طلاق بگیر ؛ دلت به حالش نمیسوزد که غرورش چگونه خورد می شود وقتی می داند تو با رئیست دوستی و او را به دیگری ترجیح میدهی؟

می گوید :« نه دلم به حال شوهرم میسوزد ! اگر من بروم او دیگر هیچکس را ندارد :|

آخر لامذهب آن بیچاره اینگونه که بیشتر محتاج دلسوزی ست وقتی می داند و میبیند هرزگی هایت را .. و اصلا تو خودت را بگذار جای وی ! که تنها با توست و در تنهایی ش رو به زوال و افسردگی ست ...

تورا به همان خدایت قسم دلت اول به حال شوهر بیچاره ت بسوزد بعد بحال دیگر مردان چشم

+ از رئیسش می پرسم چرا به وی دوستی ؟! می گوید برای رفع بیکاری :| آیا همچین مردی که زن و بچه اش را در خانه میگذارد و برای رفع بیکاری ش با منشی ش دوست می شود لایق دلسوزیست ؟؟!!!


برچسب‌ها: بی اعصاب, بی معنا
+ تاریخ پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٤ ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

 

 

صدای ترقه و انفجار و بمب و خمپاره می آید . جیغ ها در گوشت سوت می کشد و نمی دانی که یک مراسم آئینی در حال برگزاری ست یا هشت سال دفاع مقدس :|

خدا رحم کند ... از دست مردمان که نمی توانی  نفس بکشی یا ...

 

لطفا کمی هم اطلاعات خود را بالا ببرید در باب چهارشنبه سوری ....


برچسب‌ها: بی معنا
+ تاریخ سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

من زنده ام و دیگرهیچ !


برچسب‌ها: بی معنا
+ تاریخ پنجشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۳ ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()