خواب و آلوده و خسته همچون دیگر مردم شهر در قطار ایستاده بودم که چهار زن یکی از یکی جوان تر با چادر های رنگی سوار شدند ...

ابتدا جا خوردم و با خود اندیشیدم که شاید حجاب و چادر را به سخره گرفته ند به دختر ناشناس کناری م با خنده گفتم : امروز روز جهانی چادر گل گلی هست :دی 

دختر با جیغ بنفش میان صدایش : چی؟؟ (به روبرو نگاه کرد و به من گفت :) شاید ! ولی ای کاش مُد شود ! خنک ست و راحت !

 

به چادر مشکی روی سر دختر نگاهی کردم ولبخندی زدم ! چادر گل گلی و رنگی بسیار هم زیباتر ست ! و انرژی آور !

 

---جالب ست که همین امروز با "هیم" در رابطه با چادر صحبت می کردیم و به او گفتم  : "دلم می خواهد چادر رنگی به سر کنم از همان ها که زنان دهه 40-50 سر می کردند :) و از زیر چادر تمام تن پوششان مشخص بود :) "خندید و گفت :"نه ، تو همین بمان چادر سر نکن " قلب


برچسب‌ها: بیوتی دی, با دوستان, دوست داشتنی
+ تاریخ دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٤ ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

اگر دلتان گرفته ! اگر روزهای سختی پشت سر گذاشته اید ! اگر دلتان برای خودتان تنگ ست ما به شما شاپ تراپی را پیشنهاد می کنیم ...این درمان معجزه ای دارد که هیچکس نمیداند چیست مژه


برچسب‌ها: بیوتی دی
+ تاریخ جمعه ۱٦ امرداد ۱۳٩٤ ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

شروع یک کار با یک گروه آماتور سخت ست ...

 

داشتن اخلاق حرفه ای در کار هم شرط اول ست برای یک گروه هنری !

وقتی کاری را شروع می کنی باید شعور داشته باشی که به کار اولت لطمه نخورد برنامه هایت را به گونه ای بچینی که به تو فشار نیاید ...زندگی ت سخت می شود با شروع یک کار سخت اما باید توکل کنی و قوی باشی...

 

من این را زیاد شنیدم زیاد آموختم ! زیاد خواندم! شاید اگر نیمی از مقداری که برای کار و حرفه ام تلاش می کنم برای رابطه هایم تلاش می کردم اکنون زندگی بهتری داشتم اما نمی دانم چرا تنها در بدترین شرایطی که به کارم مرتبط می شود خوش سخن و قوی می شوم ...

پشت کارگردان می ایستم و مثل یک مادر به کار نگاه می کنم ... خودم را امروز بغل کردم ، بوسیدم ، چیزی که هفته ها به آن نیاز داشتم قلب من باید پشت خودم بیاستم و بعد محتملا می توانم پشت دیگران هم بیاستم ...

خیالت راحت آزاده ! هیچ کس یک شبه بزرگ نشد .... من تازه اول راهم و نگاهی پر از امید دارم .... باید خودم به تنهایی خودم را آرام کنم ! بغل کنم ...

آه خدایا شکرت 


برچسب‌ها: بیوتی دی, برنامه ریزی, هنرم
+ تاریخ پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٤ ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

زنی تقریبا 36-7 ساله ؛ با عینک گرد فریم فلزی که صورت گرد اش   مرا به یاد مادر یکی از دوستان دوران ابتدایی ام می انداخت. 

من بی اعتنا به اطراف ، سرم را در لاک کتابم فرو بردم که ناگهان زن مزبور از درون کیف ش ظرف کوچک آجیل را  خارج کرد ، دلم ضعف رفت اما خود را بی اعتنا نشان دادم ، انگار حرف از شکم که باشد  بازیگری فراموش می شود ، ظرف را به سویم گرفت ، بادام و بادام پَرَک ، با کلی تعارف ایرانی در اخر  یک دانه بادام برداشتم ،

زن در حالیکه دهانش می جُنبید :بخور اینا خیلی خوشمزه ست 

دوباره : خودم درست کردم 

با لبخند گشادی که بر چهره م آمد به او آفرین گفتم .دوباره ظرف را به سویم گرفت :از این بادام سفیدا بخور مطمئنم که تالا نخوردی 

-چرا اسمشون بادوم پرکه !

-(با قاطعیت ) نه اسمشون نم نمکه 

-جدی ما میگیم بادوم پرک

-تو تفرش بهشون میگند دیلگو! 

هردو خندیدیم و من : چه باحااال 

 

مترو آمد ، زن ازدرب جلوتر و من از درب عقب تر سوار شدم !

دیگر زن مهربان نم نمکی را ندیدیملبخند


برچسب‌ها: بیوتی دی
+ تاریخ چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٤ ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

 

یکسری از لحظات انسان هست که هرگز پیر نخواهی شد!

لحظه هایی که فخر می فروشند به لحظات تنهایی ات و با قدرت می گویی من دلم باز هم می خواهد !

 آن کافه های همچو ساخت خانه مان! آن مسیر های دونفره طی شده مان را ! آن ساعت های ناب عاشقانه مان ! آن مغازه ها که رفتیم تا باهاشان خاطره بسازیم ! تا هروقت از آن گذر کردیم یاد هم باشیم !

باهم کاری کردیم که کل شهر ما را یاد هم بیاندازد ! 

هربار که موسیقی گوش می دهم یادت می افتم ای ناخودآگاه تداعی شده در ذهن من :*

مقصدت را کاش با من بسازی ای همیشه مهربانم ! 

 


برچسب‌ها: بیوتی دی, دوست داشتنی, با دوستان
+ تاریخ چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٤ ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

شب پیش خسته از تمرین تیاتر به خانه باز می گشتم خط آزادی را سوار شدم و با نگاهی گذرا جایی برای نشستن نیافتم ،دختری هیکل درشت و تقریبا ۲۴-۵ ساله با نگاه مهربان کمی خود را جمع و جور کرد و به من جای داد ، کتابم را ازکیفم در آوردم و به لاک خود فرو رفتم.

ایستگاه بعد دختر جوانی سوار شد دستانش پر بود از کیف و تخته شاسی و برگه های متصل به آن . روبروی ما ایستاد ؛ دختر کناری ام به دختر جپان گفت: وسایلتان را بدهید تا نگه دارم 

- نه ممنون زحمت میشه

- زحمتی نیست من راحتم

(دختر وسایل را به دست بغلی من سپرد لحظه ای گذشت و بغلی که سرش در کتاب من فرو رفته بود با خجلت و سرخی پنهان صورت‌گفت: ببخشید کتاب چی میخونید؟!

- بانوی دریایی از ایبسن !

-قشنگه ؟ 

- نمایشنامه های ایبسن فوق العاده ست :-) 

- چیزی ازش نخوندم 

- فیلم عروس مهرجویی رو دیدی؟!؟(با حرکت سر پاسخ داد) برگرفته از نمایشنامه خانه عروسک ایبسن بوده و فوق العاده

-پس حتما ازش می خوانم

(ایستگاه بعد  مسیرش جدا شد! نمی دانم چرا این دختر انقدر صمیمانه به دلم نشست! )


برچسب‌ها: بیوتی دی, کتاب, نمایشنامه, دوست داشتنی
+ تاریخ پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤ ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

در غرفه کتاب چشمه و همینطور چند غرفه دیگر ... یک ایده ی دوست داشتنی برای فروش کتاب ها گذاشته بودند ..به این گونه که شما بارکد کتابی را که میخواهید برمیدارید به صندوق می روید پولش را می پردازید و سپس به بخش تحویل کتاب که همچون داروخانه ی کوچکی بود می روی و مسیولین آنجا نسخه ات را می پیچند...

چه برداشت دوست داشتنی داشت 3> کتاب همچو مرحم و داروی تن توست و بایستی ضماد کنی بر درد هایت ... به دنیای کتاب ها که می روی خودت را پنهان می کنی میان یک مشت کلمه ی در هم لولیده و سوا می کنی از مابین آن ها جمله های عریان از بی معنایی را ...

 

ضماد کن این کتاب را بر درد بی درمان خویش ^_^


برچسب‌ها: بیوتی دی, کتاب, با دوستان
+ تاریخ جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

 

 

 

روز من هم آغاز شد ...بعد از 365 روز ، یکروز هم به من تعلق گرفت !

تولدت مبارک ای آهوی آرام ...ای بی پروای ترسو ... ای قصه گوی شب ها 

این روزهایت پر شده از تنهایی ، کز کردن گوشه اتاق و اندیشیدن به آینده ای که شاید فردایت هم نباشد. به دنبال چه می گردی . این روزها فقط خودت مانده ای و بازوهای ناتوانت .. دلم لک زده برای دریا ؛ اما یکهو تمام ایده هامان خراب شد و سفرمان به همان شهر مردم بخیل کج شد.

 

آخ که دلم می خواهد فردا بهترین خبر زندگی ام را بشنوم .. چه چیز را ؟!! آرزوی دم عیدم را ! آرزوی لب آبی م را !! آرزوی پرپولم را !! نخند ! دلم امسال فقط یک حساب پر پول می خواهد که هیچ تمام نشود.... شهر پر از چیز هایی ست که می خواهم اما ندارم .... نه که نتوانم ها از شکم و کتابم نخواهم زد برای خرید های دیگرم...

آزاده ی لعنتی دو دهه از عمرت رفت !! کجای کاری؟ به چه رسیده ای ؟!

ده سال پیش خودت را که بیست ساله می دیدی؟ ! چگونه بودی؟! اصلا خودت را تصور هم می کردی؟!

هیچ گاه  خویش را بیش از سن 18 سالگی ندیدم ... اما اکنون که وارد دومین دهه ی زندگی م می شوم ... باور نمی کنم .... چه زود گذشت ... از دهه پیش فقط شیطنت و سر به هوایی و کنجکاوی و بی شعوری به خاطرم هست ؟!

تصمیمت را گرفته ای؟ این دهه را به چه منوالی خواهی گذراند ؟؟؟!!!

بگذارم برای دهه جدیدم برنامه بریزم ....دلم می خواهد قبل از سی سالگی به جایی برسم که قبل از بیست سالگی آرزویش را داشتم !

دلم میخواهد  علمم زیاد شود ،آنقدر که همه چیز هارا به حد خوب بدانم ...با علم وارد سومین دهه زندگی م بشوم ...

دلم میخواهد عاشق شوم ... لابد بزرگترین لذتی که پیش از سی سالگی بایستی فهمید همین باشد... 

دلم میخواهد از این شهر و کشور بروم ...کجایش را میسپارم به خدا.

دلم میخواهد فیلم بسازم ..و در جشنواره های بین المللی بدرخشم...

دلم میخواهد کتاب و نمایشنامه و تیاتر هایم به اجرا در آید ....

دلم می خواهد کنار عزیزانم باشند...

و دلم خوشی و عشق و پول می خواهد ....از خود راضی

 

تولدت  مبارک  آزاده خَـــرِ ِ من ماچ


برچسب‌ها: بیوتی دی, برنامه ریزی, دوست داشتنی, با دوستان
+ تاریخ سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

 

روز پیش با دوست خوبم به یکی از کاخ های زیبای شهر رفتیم.

کاخ-باغ نگارستان جایی که همچو شبه بهشتی در زمین خاکی زیبایی اش را به رخ می کشید.. و من دائما در این اندیشه بودم که چرا من در زمان قاجار جان جان نبودم که لااقل در کاخ نگارستان یا کاخ گلستان روی تخت یله می کردم و چپق می کشیدم .کودکم را صدا می زدم و او خرامان خرامان با آن لباس دامنی سرخ رنگش با موهای بافته مشکی دو گوشه به سوی من آید و مرا در آغوش گیرد ،  آخر چرا ؟!

آخ که بهشت را نظاره کردم در این باغ زیبای نگارستانم !

 

+ برای رفتن به این باغ زیبا کافیست سوار مترو خط 4 شده و ایستگاه بهارستان خارج شوید ... کمی پیاده روی بکنید و به باغ زیبای زندگی برسید..

و در آن دنیای دیگر مرا نیـــز یاد کنید :)


برچسب‌ها: بیوتی دی, با دوستان, دوست داشتنی
+ تاریخ دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤ ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

دم تحویل سال استرس گرفته بودم ! تپش قلب داشتم و ترسی تمام وجودم را رخنه کرد.. دم صبح هم با شکم خالی خوابیدم... اصلا نفهمیدم دلیل این بی حالی چیست ...

اصلا نمی دانم یکهو چه اتفاقی افتاد ! مثل اینکه با خودم کلنجار میرفتم که یک سال دیگر هم آمد و رفت ! و تو چه کردی در این سال ! چه کارهای عقب افتاده ای که انجام ندادی ! 

چه کتاب ها که نخوانده ماند ! چه فیلم ها که ندیده ماند ! چه انسان که نشناخته رفتند ! چه دوستان که بی رحمانه دل شکسته شدند !

و بعد  بر سودای دل خویش نظر افکندم و چیزی جز آتش ترس ندیدم ! 

امسال سال ِ توست ( شعار من در سال 94 ) نیشخند


برچسب‌ها: بیوتی دی, برنامه ریزی
+ تاریخ شنبه ۱ فروردین ۱۳٩٤ ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

فقط 60 دقیقه مانده !

چه باید گفت به این حس آخر سالی ...

دلم نمی خواهد این سال را تحویل دهم ! امسال را آسوده و عاشقانه دوست داشتم ! زیبا بود و پر از امید .... پر از لبخند ... دلم نمی خواهد امسال را تحویل دهم ؛ باورت نمی شود ؛ نمی شود که چقدر امسال شیرین بود ... 

سال 93 ای عزیزم دوستت دارم و تو را به خدا میسپارم سال زیبا و دوست داشتنی من قلب


برچسب‌ها: فکر صورتی !, بیوتی دی, دوست داشتنی
+ تاریخ شنبه ۱ فروردین ۱۳٩٤ ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

 

وقتی برایم از سوی دوست اس ام اسی آمد که : خیس نشی زیر بارون !

و من در پلاتو با بچه ها نشسته بودیم و حرف های آخرین جلسه سال نود و سه ای مان را می زدیم .. دلم لَک می زد که پایم را بیرون بگذاریم و زیر شُر شُر باران خیس شوم ..نم بگیرم و بوی بهار را حس کنم ...

بعد از تعویض لباس هایم پله ها را دوتا یکی طی کردم اما باران بند آمده بود و فقط هوا مطبوع شده و لباس عریانی به تن کرده بود ؛ آخ که چقد دلم می خواست پدر را تنهایی بفرستم خانه و خودم زیر باران قدم بزنم .گوشی هنذفری در گوش بگذاریم و عاشقی کنم . ولیکن پدر را باید همراهی می کردم که برای من آمده بود مسیر پلاتو تا خانه را همچون مرغ کز کرده ، سر به شیشه سرد ماشین تکیه دادم و خیابان را دیدم.. خیابانی را که همچو موش آب کشیده خود را به تلاطم انداخته بود..

 

باران زیبا چقدر شهر را عاشقانه کردی امشب....

 

+ مرسی از بهار خوبم که برایم یک دست از این لباس های سرتاپایی خریده به عنوان عیدی ..مرسی بانوی مهربانم 3>


برچسب‌ها: با دوستان, بیوتی دی
+ تاریخ یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۳ ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

شب هنگام وقتی همه جا سکوت غوغا کرده ، صدای قلب تو انفجار دیگری ست.

اینجا هوای با تو بودن ست ، دنیا را هوای با تو بودن گرفته ست ، بهترین موسیقی جهان ، اقتدار کن و دنیا را به خود بگیر. 

( می دانم که اینجا را خواهی خواند ، پس برای تو می نویسم ، همیشه خوب بمان )


برچسب‌ها: بیوتی دی
+ تاریخ شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳ ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

افرادی را  در شهر می بینی ، هنذفری به گوش و در لاک خود فرو رفته ، افرادی که لباس های رنگ شاد به تن می کنند و لب به خنده گشوده اند. افرادی که کتاب به دست و در هــر فرصتی آن را مطالعه می کنند.

بعضی ها نیز  دستانشان را در این سرما در جیب برده ند ...

و یا حتی در جیب دیگری ، جیبی که بزرگتر ست و هردو دست را به استقبال خویش می کشد.

دست های سرد مرا به رخ ببین ، که چه سرد و یخ زده تورا اشاره می کند.دست هایم را به دست بگیر..

کلوز آپی از خودت برایم بفرست و بیاموز دوست داشتنت را ؛در بین این مرمان شهر که ذره ای محبت نثار یکدیگر نمی کنند. مرا پیش از پیش دوست بدار .

 

+دلم برای روزنگاری هایم تنگ شده ، برای گفتن از صبح تا شب ولی شاید باورت نشود دستانم به نوشتن آن ها نمی رود ، وقتی "عاشق" شوی حتی از غم گفتن برایت عاشقانه می شود...قصه را به روایت یک حادثه پایان می دهم.

به روایت آن حادثه ای که رخ داد و دلم را نثار کسی کردم که خوب نمیشناسمش !


برچسب‌ها: بیوتی دی
+ تاریخ چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳ ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

وقتی در تلاطم ماجراهای روزمره ت گم می شوی و فکر می کنی که لابد باید احساساتت را با کسی تقسیم کنی.

اما نمی توانی ، حتی نمی دانی که باید چه بگویی!

من از سکوت بیزارم ! از نگفتم حرف هایم و خورد شدن بیزارم .

نمی دانم باید برای کی بگویم و از چه بگویم (حتی) فقط یک نفر انتهای کوچه ها و بن بست های قلبم [که حتما باید سکو داشته باشد ] فریاد می زند سخن بگو ؛ ولی من هنوز هم سکوت کرده ام.

می ترسم از آدم هایی که اطرافم هجوم آورده اند ، میترسم باعث تلخی و زهری زندگی م شوند.

دلم یک خانه می خواهد دور از مردم این شهر و این بیگانه خانه ...

از همان خانه های روبروی ایفل که طبقه پایین ش یک کافه ی خیابانی ست .

از همان ها که ونگوگ تابلویش را به رخ می کشید. و تا انتهای خیابان را زرد و سرمه ای می گماشت. لابد تیره گی های شهر را فقط زرد بُلد شده ای تنها می تواند خاموش کند ...

یا شاید دلم از خانه های کنار دریا بخواهد ، با یک لباس دو تکه ی به رنگ موج ها ... و دلم شن های ساحل را بخواهد و نرمی آن ها مابین پاهایم ... وقتی که تنم سست می شود تا خویش را به موج ها هدیه کنم...

دلم موج می خواهد ... و کمی بوسه های دریایی قلب

 

+ شب پیش حادثه ای رخ داد که حس مرا محکم کرد ، خدایا 17 دی ها را از من نگیر ، چهارشنبه های خوب را از من نگیر ، خدایا عاشقانه های یکهویی را از من نگیر. 



برچسب‌ها: بیوتی دی, با دوستان
+ تاریخ پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳ ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()