خواب و آلوده و خسته همچون دیگر مردم شهر در قطار ایستاده بودم که چهار زن یکی از یکی جوان تر با چادر های رنگی سوار شدند ...

ابتدا جا خوردم و با خود اندیشیدم که شاید حجاب و چادر را به سخره گرفته ند به دختر ناشناس کناری م با خنده گفتم : امروز روز جهانی چادر گل گلی هست :دی 

دختر با جیغ بنفش میان صدایش : چی؟؟ (به روبرو نگاه کرد و به من گفت :) شاید ! ولی ای کاش مُد شود ! خنک ست و راحت !

 

به چادر مشکی روی سر دختر نگاهی کردم ولبخندی زدم ! چادر گل گلی و رنگی بسیار هم زیباتر ست ! و انرژی آور !

 

---جالب ست که همین امروز با "هیم" در رابطه با چادر صحبت می کردیم و به او گفتم  : "دلم می خواهد چادر رنگی به سر کنم از همان ها که زنان دهه 40-50 سر می کردند :) و از زیر چادر تمام تن پوششان مشخص بود :) "خندید و گفت :"نه ، تو همین بمان چادر سر نکن " قلب


برچسب‌ها: بیوتی دی, با دوستان, دوست داشتنی
+ تاریخ دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٤ ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

آهای باران ِ لعنتــــی ! 

 

               چرا حواست نیست که چه زمان بباری و چه زمان سکوت اختیار کنی؟

درست باید لحظه ای را برای باریدن انتخاب کنی که ما  از هم جدا باشیم ؟؟؟


برچسب‌ها: با دوستان
+ تاریخ دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٤ ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

 

به م می گوید:« مثل ماهی قرمز می مانی حافظه ت 8 ثانیه ست »

زود یادم  میرود همه چیز ها را ، همه بدی ها ، همه دروغ را ، همه آدم هایی را که پا گذاشتند به زندگی م اما عشقشان ، دوستیشان فراموش شد ! همه شان را از یاد بردم !

ولی نمی دانم چرا همیشه گوشه ی ذهنم می ماند که از کسی دلخورم ! اما دلیلش را با هیچ منطقی به یاد نمی آورم!

 

گیرم من ماهی قرمز تو ! ماهی قرمز کوچک تو ؛ ولی سعی می کنم تو را ! اصلا تو یکی را از یاد نبرم (هرگز !)

 

+ اگر ماهی قرمز بودم ،  دوست داشتم از آن دسته ماهی های دم سفید و مخملی باشم از همان ها که دم هاشون مثل تور عروس به دنبالشون آویزان میشه و حظ می کنند گربه ها از رقص شان.


برچسب‌ها: مغز پوچ, با دوستان, remmber
+ تاریخ یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤ ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

 

یکسری از لحظات انسان هست که هرگز پیر نخواهی شد!

لحظه هایی که فخر می فروشند به لحظات تنهایی ات و با قدرت می گویی من دلم باز هم می خواهد !

 آن کافه های همچو ساخت خانه مان! آن مسیر های دونفره طی شده مان را ! آن ساعت های ناب عاشقانه مان ! آن مغازه ها که رفتیم تا باهاشان خاطره بسازیم ! تا هروقت از آن گذر کردیم یاد هم باشیم !

باهم کاری کردیم که کل شهر ما را یاد هم بیاندازد ! 

هربار که موسیقی گوش می دهم یادت می افتم ای ناخودآگاه تداعی شده در ذهن من :*

مقصدت را کاش با من بسازی ای همیشه مهربانم ! 

 


برچسب‌ها: بیوتی دی, دوست داشتنی, با دوستان
+ تاریخ چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٤ ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

در غرفه کتاب چشمه و همینطور چند غرفه دیگر ... یک ایده ی دوست داشتنی برای فروش کتاب ها گذاشته بودند ..به این گونه که شما بارکد کتابی را که میخواهید برمیدارید به صندوق می روید پولش را می پردازید و سپس به بخش تحویل کتاب که همچون داروخانه ی کوچکی بود می روی و مسیولین آنجا نسخه ات را می پیچند...

چه برداشت دوست داشتنی داشت 3> کتاب همچو مرحم و داروی تن توست و بایستی ضماد کنی بر درد هایت ... به دنیای کتاب ها که می روی خودت را پنهان می کنی میان یک مشت کلمه ی در هم لولیده و سوا می کنی از مابین آن ها جمله های عریان از بی معنایی را ...

 

ضماد کن این کتاب را بر درد بی درمان خویش ^_^


برچسب‌ها: بیوتی دی, کتاب, با دوستان
+ تاریخ جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

 

 

 

روز من هم آغاز شد ...بعد از 365 روز ، یکروز هم به من تعلق گرفت !

تولدت مبارک ای آهوی آرام ...ای بی پروای ترسو ... ای قصه گوی شب ها 

این روزهایت پر شده از تنهایی ، کز کردن گوشه اتاق و اندیشیدن به آینده ای که شاید فردایت هم نباشد. به دنبال چه می گردی . این روزها فقط خودت مانده ای و بازوهای ناتوانت .. دلم لک زده برای دریا ؛ اما یکهو تمام ایده هامان خراب شد و سفرمان به همان شهر مردم بخیل کج شد.

 

آخ که دلم می خواهد فردا بهترین خبر زندگی ام را بشنوم .. چه چیز را ؟!! آرزوی دم عیدم را ! آرزوی لب آبی م را !! آرزوی پرپولم را !! نخند ! دلم امسال فقط یک حساب پر پول می خواهد که هیچ تمام نشود.... شهر پر از چیز هایی ست که می خواهم اما ندارم .... نه که نتوانم ها از شکم و کتابم نخواهم زد برای خرید های دیگرم...

آزاده ی لعنتی دو دهه از عمرت رفت !! کجای کاری؟ به چه رسیده ای ؟!

ده سال پیش خودت را که بیست ساله می دیدی؟ ! چگونه بودی؟! اصلا خودت را تصور هم می کردی؟!

هیچ گاه  خویش را بیش از سن 18 سالگی ندیدم ... اما اکنون که وارد دومین دهه ی زندگی م می شوم ... باور نمی کنم .... چه زود گذشت ... از دهه پیش فقط شیطنت و سر به هوایی و کنجکاوی و بی شعوری به خاطرم هست ؟!

تصمیمت را گرفته ای؟ این دهه را به چه منوالی خواهی گذراند ؟؟؟!!!

بگذارم برای دهه جدیدم برنامه بریزم ....دلم می خواهد قبل از سی سالگی به جایی برسم که قبل از بیست سالگی آرزویش را داشتم !

دلم میخواهد  علمم زیاد شود ،آنقدر که همه چیز هارا به حد خوب بدانم ...با علم وارد سومین دهه زندگی م بشوم ...

دلم میخواهد عاشق شوم ... لابد بزرگترین لذتی که پیش از سی سالگی بایستی فهمید همین باشد... 

دلم میخواهد از این شهر و کشور بروم ...کجایش را میسپارم به خدا.

دلم میخواهد فیلم بسازم ..و در جشنواره های بین المللی بدرخشم...

دلم میخواهد کتاب و نمایشنامه و تیاتر هایم به اجرا در آید ....

دلم می خواهد کنار عزیزانم باشند...

و دلم خوشی و عشق و پول می خواهد ....از خود راضی

 

تولدت  مبارک  آزاده خَـــرِ ِ من ماچ


برچسب‌ها: بیوتی دی, برنامه ریزی, دوست داشتنی, با دوستان
+ تاریخ سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

 

روز پیش با دوست خوبم به یکی از کاخ های زیبای شهر رفتیم.

کاخ-باغ نگارستان جایی که همچو شبه بهشتی در زمین خاکی زیبایی اش را به رخ می کشید.. و من دائما در این اندیشه بودم که چرا من در زمان قاجار جان جان نبودم که لااقل در کاخ نگارستان یا کاخ گلستان روی تخت یله می کردم و چپق می کشیدم .کودکم را صدا می زدم و او خرامان خرامان با آن لباس دامنی سرخ رنگش با موهای بافته مشکی دو گوشه به سوی من آید و مرا در آغوش گیرد ،  آخر چرا ؟!

آخ که بهشت را نظاره کردم در این باغ زیبای نگارستانم !

 

+ برای رفتن به این باغ زیبا کافیست سوار مترو خط 4 شده و ایستگاه بهارستان خارج شوید ... کمی پیاده روی بکنید و به باغ زیبای زندگی برسید..

و در آن دنیای دیگر مرا نیـــز یاد کنید :)


برچسب‌ها: بیوتی دی, با دوستان, دوست داشتنی
+ تاریخ دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤ ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

 

وقتی برایم از سوی دوست اس ام اسی آمد که : خیس نشی زیر بارون !

و من در پلاتو با بچه ها نشسته بودیم و حرف های آخرین جلسه سال نود و سه ای مان را می زدیم .. دلم لَک می زد که پایم را بیرون بگذاریم و زیر شُر شُر باران خیس شوم ..نم بگیرم و بوی بهار را حس کنم ...

بعد از تعویض لباس هایم پله ها را دوتا یکی طی کردم اما باران بند آمده بود و فقط هوا مطبوع شده و لباس عریانی به تن کرده بود ؛ آخ که چقد دلم می خواست پدر را تنهایی بفرستم خانه و خودم زیر باران قدم بزنم .گوشی هنذفری در گوش بگذاریم و عاشقی کنم . ولیکن پدر را باید همراهی می کردم که برای من آمده بود مسیر پلاتو تا خانه را همچون مرغ کز کرده ، سر به شیشه سرد ماشین تکیه دادم و خیابان را دیدم.. خیابانی را که همچو موش آب کشیده خود را به تلاطم انداخته بود..

 

باران زیبا چقدر شهر را عاشقانه کردی امشب....

 

+ مرسی از بهار خوبم که برایم یک دست از این لباس های سرتاپایی خریده به عنوان عیدی ..مرسی بانوی مهربانم 3>


برچسب‌ها: با دوستان, بیوتی دی
+ تاریخ یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۳ ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

مرسی از تهمینه که حرف هایش ، حرف های من ست ...

 

ایــن لینـــک را بخوانید که حرف های من ست.... و سکوت واجب خنثی


برچسب‌ها: با دوستان
+ تاریخ شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

وقتی در تلاطم ماجراهای روزمره ت گم می شوی و فکر می کنی که لابد باید احساساتت را با کسی تقسیم کنی.

اما نمی توانی ، حتی نمی دانی که باید چه بگویی!

من از سکوت بیزارم ! از نگفتم حرف هایم و خورد شدن بیزارم .

نمی دانم باید برای کی بگویم و از چه بگویم (حتی) فقط یک نفر انتهای کوچه ها و بن بست های قلبم [که حتما باید سکو داشته باشد ] فریاد می زند سخن بگو ؛ ولی من هنوز هم سکوت کرده ام.

می ترسم از آدم هایی که اطرافم هجوم آورده اند ، میترسم باعث تلخی و زهری زندگی م شوند.

دلم یک خانه می خواهد دور از مردم این شهر و این بیگانه خانه ...

از همان خانه های روبروی ایفل که طبقه پایین ش یک کافه ی خیابانی ست .

از همان ها که ونگوگ تابلویش را به رخ می کشید. و تا انتهای خیابان را زرد و سرمه ای می گماشت. لابد تیره گی های شهر را فقط زرد بُلد شده ای تنها می تواند خاموش کند ...

یا شاید دلم از خانه های کنار دریا بخواهد ، با یک لباس دو تکه ی به رنگ موج ها ... و دلم شن های ساحل را بخواهد و نرمی آن ها مابین پاهایم ... وقتی که تنم سست می شود تا خویش را به موج ها هدیه کنم...

دلم موج می خواهد ... و کمی بوسه های دریایی قلب

 

+ شب پیش حادثه ای رخ داد که حس مرا محکم کرد ، خدایا 17 دی ها را از من نگیر ، چهارشنبه های خوب را از من نگیر ، خدایا عاشقانه های یکهویی را از من نگیر. 



برچسب‌ها: بیوتی دی, با دوستان
+ تاریخ پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳ ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()