من : دخترم باید ناخن هات گرفته باشه 

هانا : معوووو

من : دختر شلخته ناخن دراز دوست ندارم(به زور دستاش و می گیرم )

هانا:(با تقلا خودش را عقب می کشد ) مععععووووووو ااااا

من:(به زور و جیغ و کتک ) نه تو آدم نمیشی ...

 

و در آخر من میمانم و گردن پاره شده ار خنجر های هانا و یک بچه با ناخت های کوتاه :|


برچسب‌ها: ماجراهای من و گربه
+ تاریخ پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳٩٤ ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()