قدم قدم جلو رفتم نگاه دختر به لباس وآرایش نیمه پاک شده صورتم دوخته شد . و من چشم بر آن بغض آشنای صورتش بستم. مانتو ساده و مشکی تن داشت و شالش را به گونه ای به دور سر و گردن پیچانده بود که هر لحظه به خفگی بغض و چشمانش مشکوک می شدی!

کمی جلوتر از پدر و مادرش قدم می زند.مادری چادری که با پدر ریش سفید و متدین اش جفت خندانی به نظر می رسیدند. 

اما چشمان دختر بغض عجیبی داشت . همچو ترسی که آن را کتمان کند از پشت سری هایش ؛ ولی منی که از روبرو او را نظاره میکنم تب تند دستهایش را از دور هم حس میکنم ... او از خانواده جلوتر ؛ تنهاتر و پیر تر ست ... پیر دلگیری از پشت سری هایش...

لعنت به دنیای متفاوت خانواده و فرزندان.


برچسب‌ها: بی اعصاب
+ تاریخ سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٤ ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()