یکجایی هست آخر فیلم ها که همه چی به خیر و خوشی تمام می شود و تیتراژ شروع می شود ...

آن جای داستان ست که من بیتاب می شوم ؛ ذهنم دچار حالتی مابین اغما و هشیاری می رود که بدانم آخر زندگی شخصیت های فیلم چه می شود ؟؟؟

برای همین از نظر من تمامی داستان ها و فیلم ها پایانِ باز و بس تلخ دارد ...

از کجا بدانم که آنجای قصه که زن و مرد به هم رسیدند و گیرم بوسه ای هم نثار هم کردند بعد از تیتراژ و فردای این ماجرا باز هم عاشق هم باشند و یکدیگر را بوسه باران کنند :|

اصلا آیا همانگونه که برای بدست آوردن هم تلاش کردند برای نگه داشتن هم نیز تلاش می کنند ؟!

همیشه از داستان فیلم ها بعد از وقوع تیتراژ پایانی میترسم !

و انتهای فیلم "درباره الی " آنجا که می نویسد "و صابر ابر" من حس زندگی می گیرم ! نمی دانم چرا ! اما با خود می اندیشم که شاید "صابر ابر" نامی بوده که نداند نامزدش با یکسری جوان دیگر در چالوس و ویلای دو اتاق خوابه کوچک چه می کرده ! اصلا نامزدش چرا هیج خبری نداده و یکهو خبرش می آید که الی نامزد هم داشته :| اصلا اوج یک درگیری ذهنی برای "من" هاست ....

این بیماری بزرگی ست  ؛ اسمش را می گذارم بیماری آخر فیلم ها .... شاید بگوییم :

آخر فیلم ها چه می شود !

یا 

آخر فیلم چه شد ؟

یا 

آخر فیلم های بی معنی !

 

گیرم 

آخر همه ی فیلم ها مثل داستان ها کلاغ به خانه ش نرسید .... طفلی من که همچو کلاغه به ختم فیلم ها شک دارم...!....


برچسب‌ها: فیلم, بی معنا
+ تاریخ چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٤ ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()