زن سانتیمانتال موبلوند و لاغر اندامی وارد می شود عینک فریم مستطیلی بر روی چشمان سبز رنگش دارد با اینکه سنی از او گذشته اما شکسته نشده ست ، بعد از ورود ، فیروزه او را در آغوش میگیرد و لحظه ای مردد می ماند .با صدای گرفته و بی جان می گوید : 

                 حنانه ام رفت ، دخترم رفت ، دیگر عروسک نازی ندارم که برایم بخندد . این خانه بی پناه از صدای خنده های نخودی دخترم شد .

(از آغوش زن خارج می شود و به سوی کاناپه میان اتاق می رود و روی آن یله می شود نگاهش را به زمین می دوزد ، زن جوان به کنارش می رود و شانه های فیروزه را  به آرامی می مالد . فیروزه به زن نگاه می اندازد و با همان بغض پیشین ادامه میدهد ) : 

                   حامدم دردانه پسرم ، شاهزاده کوچک من ... باورت می شود که هیچ نفهمیدم کی بزرگ شد ! کی مرد شد ! کی مرحم دردهایش دوا و مشروب و کوفت زهر مار شد ...(سرش را به زیر می اندازد ) انگار که همین دیروز بود که فغانش این خانه را پر می کرد و جز شیر من هیچ چیز آرامش نمی کرد . چقدر زود گذشت و هیچ نفهمیدم کی پسرم از من به هروئین و بجای خواهرش به مستی پناه برد .. ( دست زن را که به شانه اش گذاشته می گیرد ) هیچ وقت به پدرش تکیه نکرد ، مصطفی همیشه از من و بچه ها دور بود. انقدر خودش و درگیر و کارش می کرد که ما هیج نفهمیدیم مردی هم بالای سرمون هست .فقط رعشه های هر شب اش لرزه به جانمان می انداخت ( سرافکنده ست و زن متعجب به حرف های فیروزه گوش میدهد ) باورت نمیشود ، میتوانم علامت های سوال و تعجب بالای سرت را به خوبی بشمارم . اما عزیزم زندگیم و با چنگ و دندان به نیش کشیدم تا یکوقت کسی نگوید زندگی شان اِل بود و وِل بود . اما دیگر توان ندارم ؛ امید و آرزوی من حنانه و حامد بودند که از من گرفته شون ... دیگر به چی دلخوش کنم ؟! به مردی که دلش و داده دست زن  همسن و سال دختر خودش که چی ! ما زن ها خیلی بدبختیم ! تا جوان و سرحال هستیم ، خوب استفاده هاشون و می کنند . همین که چین به چبین می افتد مثل گربه بی صفت یادشان میرود که به پایشان جوانی و زندگی مان را ریختیم ... چه درستی کردی که پا به  این خواری نگذاشتی و جوانیت را مثل خون توی رگ هات نگه داشتی ... (دو دست زن را در دست می گیرد و با تمنا به زن ادامه می دهد ) بهت نیاز دارم . تو بهترین دوست من بودی ! از دوران دبیرستان تا به امروز حتی کوچکترین وقفه ای میان دوستیمان نیافتاد (صدایش را پایین می آورد و عاجزانه ) باید به من کمک کنی ! 

              (زن که تا آن موقع با دهانی گشاد و متعجب دوستش را نظاره می کرد لب به سخن می گشاید ) فیروزه ی من ! عزیز دل من ! مشاهده زندگی تو و تک تک آدم های اطرافم از دور زیبا و رویایی به نظر می رسد ، اما زمانی که کمی به هم نزدیک شویم ، تازه می فهمیم که همه ی ما چه مشقت ها که نکشیده ایم. ( دست به گونه های فیروزه می کشد ) زیبای من ! برای تو هر کمکی که باشد کم نخواهم گذاشت دوست خوب من ( فیروزه را در آغوش می گیرد .) باید با هم بیشتر از همیشه صحبت کنیم . لازم ست .

       فیروزه : لازم ست .

 

صدای موسیقی . نور کم می شود .

 

 

+ قسمتی از نمایشنامه ای که در حال نوشتن دارم :) 


برچسب‌ها: کتاب, نمایشنامه
+ تاریخ سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()