گم شدم !

وسط یک مهمونی بزرگ ؛ نه لباس مناسب ونه آرایش درستی دارم .

انگار ار خواب پریدم ،موهام ژولیده ست. سردر گم ام ؛ همه آشنا هستندوبه من خیره!

اون و میبینم به م پوزخند میزنه .دستاش تودستای یک غریبه ست؛ وبه من می خنده ...

گم شدم وسط یک حباب ؛ اگر جم بخورم میترکد و من در آسمان وزمان مرگ را تجربه خواهم کرد . میگند قبل از اینکه به زمبن برسی از ترس سکته می کنی .اون وقت رو زمینی ها با یک جسد خونی که نم شلوارش تو آسمونا به تمام لباساش کشیده شده روبرو میشند.

از ارتفاع می ترسم !همانطور که از جاده های خالی  و خوفبار در شب میترسم ...

و از گم شدن بین آدم ها بیشتر از بقیه :| 


برچسب‌ها:
+ تاریخ جمعه ٩ امرداد ۱۳٩٤ ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()