آری ! 

 

اگر مادرت عقل داشت بی گمان با پدرت ازدواج نمی کرد !

و به ظن هر آدم عاقل تورا پس نمی انداخت چشمک


برچسب‌ها: تسلیت
+ تاریخ دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٤ ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

بعد از مدت ها به پروفایلم در  سایتی که سال ها در آن بودم  سر زدم حرف امروزم با دیروز چقدر متفاوت و شهودیست ...

حرف دیروز:

 

 

حرف امروز :

 


برچسب‌ها: مغز پوچ, سایت گردی
+ تاریخ دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٤ ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

آهای باران ِ لعنتــــی ! 

 

               چرا حواست نیست که چه زمان بباری و چه زمان سکوت اختیار کنی؟

درست باید لحظه ای را برای باریدن انتخاب کنی که ما  از هم جدا باشیم ؟؟؟


برچسب‌ها: با دوستان
+ تاریخ دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٤ ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

روزهای زوج طرح ترافیک که تمام می شود ماشین را بر می دارم و به تمرین تیاتر می روم .

در راه برگشت موزیک را زیاد  و شبهای دوست داشتنی شهر را رانندگی می کنم .

شب هایی که دلم می خواد توش نفس نفس  زندگی کنم ... بعد سرعت و به مرور زیاد می کنم وخریت میزنه به سرم که  توی اتوبان یادگار صدام و از دیافراگم خارج کنم و چنان دادی بزنم که پرده های گوشم به رعشه در بیاد . و خودم به خریت خودم بخندم.. به تنهایی خودم . به موج فغانم که میون موزیک محو میشود...

بعد مثل فرشته صداها در تیاتر ثروتی (فهرست) باید فرشته ای باشد که موج فریاد من را حبس کند...  صدای خوردن انگشتانم بر کیبورد کامپیوتر ... لغزش صدای پیانو توی گوشم ...صدای فیلمی که برادر گذاشته میبیند.صدای موسیقی... صدای توپی که گربه م به حرکت در می آوردش ... صدای تو  ....

 

باید فرشته ی مهربانی باشد که صداها را میون استینش جمع کند و برای روز مبادا برایم بگذارد ....

یکروز به وعده م جامه عمل میپوشانم ..از یکروزی آغاز می کنم ضبط کردن صداهای اطرافم را و گوش دادن شان را ....این خودش پست مدرن ترین کنسرت جهان ست .

من یکروز صدای تورا رکورد   و در استینم نهان می کنم تا که تو هیچ گاه نروی ...نه تو و نه صدایت... ونه بوی تن ت قلب


برچسب‌ها: روزهای خاکستری, دوست داشتنی, برنامه ریزی, remmber
+ تاریخ دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٤ ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

 

به م می گوید:« مثل ماهی قرمز می مانی حافظه ت 8 ثانیه ست »

زود یادم  میرود همه چیز ها را ، همه بدی ها ، همه دروغ را ، همه آدم هایی را که پا گذاشتند به زندگی م اما عشقشان ، دوستیشان فراموش شد ! همه شان را از یاد بردم !

ولی نمی دانم چرا همیشه گوشه ی ذهنم می ماند که از کسی دلخورم ! اما دلیلش را با هیچ منطقی به یاد نمی آورم!

 

گیرم من ماهی قرمز تو ! ماهی قرمز کوچک تو ؛ ولی سعی می کنم تو را ! اصلا تو یکی را از یاد نبرم (هرگز !)

 

+ اگر ماهی قرمز بودم ،  دوست داشتم از آن دسته ماهی های دم سفید و مخملی باشم از همان ها که دم هاشون مثل تور عروس به دنبالشون آویزان میشه و حظ می کنند گربه ها از رقص شان.


برچسب‌ها: مغز پوچ, با دوستان, remmber
+ تاریخ یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤ ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

نشسته بودم پای لب تاب و عکس های سال پیش را چک می کردم ....

عکس های رنگی رنگی م را ... عکس هایی را که با شوق و ذوق فراوان می گرفتم ...

عکس های موهایم. هیکلم . غذاهایی که می پختم.من در حال حاضر و و و و 

 

در بلاگ های قبلی یک برنامه ای داشتم به نام من در حال حاضر :) و بعد از کاری که می کردم در همان لحظه یا قصد داشتم بکنم عکس می گذاشتم و چقدر یاد ان روزها کردم..

یاد کیک ها ، دسر ها ، پیش غذا و غذا ها :) یاد ناخن های رنگی رنگی ، یاد هرکتابی که می خواندم ...

نمی دانم انروز ها ذوق بیشتری داشتم یا وقت :| اما این را از میان عکس ها خواندم که آنروز ها لحظه هایم را بیشتر می پسندیدم با تمام تلخی ها :| با تمام استرس ها . با تمام آرزو ها ....

 

چند روزیست زندگیم مکانیکی شده ...و زده ام از این لحظاتافسوس


برچسب‌ها: remmber
+ تاریخ سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳٩٤ ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

جمع نمی شود 

دائما فکرم مشغول ست .نمیتوانم بخوانم ؛ غولِ مرحله ی آخر را...

دلم می خواهد از خانه بروم و کمی قدم بزنم.. دلم چند  لحظه آرامش می خواهد فارغ از استرس امتحان ها و جواب هایشان ، فارغ از غول های بی شاخ و دم !

فارغ از استاد لجوج حال به هم زن !

فارغ از هرچیز 

 

دلم میخواهد ساز بزنم بی دغدغه و در آرامش ناب !

دلم کمی بی خیالی می خواهد همچو روزهای قدیم ؛ که بگویم و بخندم و هیچ خود را مسئول دیگری ندانم !

دلم می خواهد گریه کنم 

 

آه دل لعنتی و آه اخرین امتحان لعنتی که همیشه وجود داشتی از سالها پیش و مملو از ترس و شادی ....

آه ای لنتی سبز


برچسب‌ها: بی اعصاب, روزهای خاکستری
+ تاریخ پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٤ ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

سال ها پیش بر اثر یک خواب صادقانه مرگ عزیزی را دیدم ! و از آن پس باور کردم خواب های شامگاه را ...

و بعد از آن بحث مورد علاقه م در میان دوستان همین بوده ! سفر روح ، خواب هایی که انسان می­بیند و ممکن می­­شود در مسیر زندگی ­اش

شاید میان بحث ها و فلسفه ودنیای افلاطون تنها همین سفر روح و گذر از دنیای سایه­هایش برایم جذاب بوده و باشد !

حتما برایتان اتفاق افتاده که صحنه­ای را گمان برید که قبلا دیده اید ! بعد فکر می­کنید که کی و کجا این صحنه را دیده­اید ! هرچند که دانشمندان اعلام کرده­ند این اتفاق به دلیل بعضی تداخل­های میان حافظه کوتاه و بلند رخ می­دهد و شما آن صحنه را با صحنه­ی تقریبا مشابه­اش یکی می­دانید اما من باور نمی­کنم و می­گویم که این دنیا این زندگی و این اتفاق ها برای روحمان پیش آمده و ما دوباره زندگی می­کنیم ! و حتی بعد از مرگ دوباره با جسمی دیگر هلول می­یابیم و دوباره زندگی می­کنیم ... آنقدر این اتفاق تکرار می­شود تا روحمان کامل شود !!!

 

 زندگی می­کنیم

 

و زندگی می­کنیم

 

و زندگی می­کنیم ...


برچسب‌ها: نمایشنامه
+ تاریخ سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤ ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

باز هم مفتی جان فتوا داد :|

 

مردک می شود بگویی حرف دلت چیست ؟؟؟

گوشت زن را که حلال و مباح شوهر کردی! زمین را با تمام اندیشه های گالیله و نیوتون صاف کردی ! دیگر ازدواج با محارم چه بود ؟؟!!

آیا تو اصلا از علم شناسی هم چیزی می دانی؟

 

تا جایی که یادم می آید فقیه بایستی عالِم باشد عالَم :|

 

تو چیستی؟!!

- هیولای تاریخ 

 

در راستای متن ایـــن را بخوانید 


برچسب‌ها: بی معنا, سایت گردی
+ تاریخ دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٤ ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

آسمان همچو صفحهء دل من

روشن از جلوه های مهتاب ست

امشب از خواب خوش گریزانم

که خیال تو خوشتر از خواب ست 

 

_فروغ فرخزاد _


برچسب‌ها: شعرستان
+ تاریخ یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٤ ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

این چندمین بار و چندمین بار ست که مطلبی ! اعم از داستان ، نمایشنامه ، نوشته در لب تاب بی صاحب مینویسم ( بدون چک نویس) و بعد لب تاب همه شان را به فنا می دهد !

خاک بر سر تکنولوژی که به فاک می دهد ذهنیات ما را!

 

حالا تکلیف دو سوم باقی نمایشنامه م چه می شود ؟! همان ها که شب ها با کورسویی تایپ کردم برای جشنواره ! 

چه می شود تکلیفش ؟؟!

همان طور که جامعه مان شهر هرت ست ! تکنولوژی هایمان هرت تر !


برچسب‌ها: بی اعصاب, نمایشنامه
+ تاریخ پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٤ ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

 

یکسری از لحظات انسان هست که هرگز پیر نخواهی شد!

لحظه هایی که فخر می فروشند به لحظات تنهایی ات و با قدرت می گویی من دلم باز هم می خواهد !

 آن کافه های همچو ساخت خانه مان! آن مسیر های دونفره طی شده مان را ! آن ساعت های ناب عاشقانه مان ! آن مغازه ها که رفتیم تا باهاشان خاطره بسازیم ! تا هروقت از آن گذر کردیم یاد هم باشیم !

باهم کاری کردیم که کل شهر ما را یاد هم بیاندازد ! 

هربار که موسیقی گوش می دهم یادت می افتم ای ناخودآگاه تداعی شده در ذهن من :*

مقصدت را کاش با من بسازی ای همیشه مهربانم ! 

 


برچسب‌ها: بیوتی دی, دوست داشتنی, با دوستان
+ تاریخ چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٤ ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

-من همیشه دنبال تو اومدم .

-خسته نباشی !زحمت کشیدی ! کرایه مهرتون چند میشه بگو حساب کنم:|

 

+دیالوگی که باید گفته می شد اما .... نشد !


برچسب‌ها: بی اعصاب
+ تاریخ دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٤ ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

گاهی فقط باید الکی خندید:|


برچسب‌ها: بی اعصاب
+ تاریخ یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٤ ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

یکجایی هست آخر فیلم ها که همه چی به خیر و خوشی تمام می شود و تیتراژ شروع می شود ...

آن جای داستان ست که من بیتاب می شوم ؛ ذهنم دچار حالتی مابین اغما و هشیاری می رود که بدانم آخر زندگی شخصیت های فیلم چه می شود ؟؟؟

برای همین از نظر من تمامی داستان ها و فیلم ها پایانِ باز و بس تلخ دارد ...

از کجا بدانم که آنجای قصه که زن و مرد به هم رسیدند و گیرم بوسه ای هم نثار هم کردند بعد از تیتراژ و فردای این ماجرا باز هم عاشق هم باشند و یکدیگر را بوسه باران کنند :|

اصلا آیا همانگونه که برای بدست آوردن هم تلاش کردند برای نگه داشتن هم نیز تلاش می کنند ؟!

همیشه از داستان فیلم ها بعد از وقوع تیتراژ پایانی میترسم !

و انتهای فیلم "درباره الی " آنجا که می نویسد "و صابر ابر" من حس زندگی می گیرم ! نمی دانم چرا ! اما با خود می اندیشم که شاید "صابر ابر" نامی بوده که نداند نامزدش با یکسری جوان دیگر در چالوس و ویلای دو اتاق خوابه کوچک چه می کرده ! اصلا نامزدش چرا هیج خبری نداده و یکهو خبرش می آید که الی نامزد هم داشته :| اصلا اوج یک درگیری ذهنی برای "من" هاست ....

این بیماری بزرگی ست  ؛ اسمش را می گذارم بیماری آخر فیلم ها .... شاید بگوییم :

آخر فیلم ها چه می شود !

یا 

آخر فیلم چه شد ؟

یا 

آخر فیلم های بی معنی !

 

گیرم 

آخر همه ی فیلم ها مثل داستان ها کلاغ به خانه ش نرسید .... طفلی من که همچو کلاغه به ختم فیلم ها شک دارم...!....


برچسب‌ها: فیلم, بی معنا
+ تاریخ چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٤ ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

شب پیش خسته از تمرین تیاتر به خانه باز می گشتم خط آزادی را سوار شدم و با نگاهی گذرا جایی برای نشستن نیافتم ،دختری هیکل درشت و تقریبا ۲۴-۵ ساله با نگاه مهربان کمی خود را جمع و جور کرد و به من جای داد ، کتابم را ازکیفم در آوردم و به لاک خود فرو رفتم.

ایستگاه بعد دختر جوانی سوار شد دستانش پر بود از کیف و تخته شاسی و برگه های متصل به آن . روبروی ما ایستاد ؛ دختر کناری ام به دختر جپان گفت: وسایلتان را بدهید تا نگه دارم 

- نه ممنون زحمت میشه

- زحمتی نیست من راحتم

(دختر وسایل را به دست بغلی من سپرد لحظه ای گذشت و بغلی که سرش در کتاب من فرو رفته بود با خجلت و سرخی پنهان صورت‌گفت: ببخشید کتاب چی میخونید؟!

- بانوی دریایی از ایبسن !

-قشنگه ؟ 

- نمایشنامه های ایبسن فوق العاده ست :-) 

- چیزی ازش نخوندم 

- فیلم عروس مهرجویی رو دیدی؟!؟(با حرکت سر پاسخ داد) برگرفته از نمایشنامه خانه عروسک ایبسن بوده و فوق العاده

-پس حتما ازش می خوانم

(ایستگاه بعد  مسیرش جدا شد! نمی دانم چرا این دختر انقدر صمیمانه به دلم نشست! )


برچسب‌ها: بیوتی دی, کتاب, نمایشنامه, دوست داشتنی
+ تاریخ پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤ ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

در غرفه کتاب چشمه و همینطور چند غرفه دیگر ... یک ایده ی دوست داشتنی برای فروش کتاب ها گذاشته بودند ..به این گونه که شما بارکد کتابی را که میخواهید برمیدارید به صندوق می روید پولش را می پردازید و سپس به بخش تحویل کتاب که همچون داروخانه ی کوچکی بود می روی و مسیولین آنجا نسخه ات را می پیچند...

چه برداشت دوست داشتنی داشت 3> کتاب همچو مرحم و داروی تن توست و بایستی ضماد کنی بر درد هایت ... به دنیای کتاب ها که می روی خودت را پنهان می کنی میان یک مشت کلمه ی در هم لولیده و سوا می کنی از مابین آن ها جمله های عریان از بی معنایی را ...

 

ضماد کن این کتاب را بر درد بی درمان خویش ^_^


برچسب‌ها: بیوتی دی, کتاب, با دوستان
+ تاریخ جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

اگر در گوگل "آلفرد هیچکاک" را سرچ کنید ، در سایت ویکی پدیا ؛ انتهای مطالب یکسری جملات گفته و ناگفته از هیچکاک خواهد آمد که در تمامشان موجی از ترس و محافظه کاری به چشم خواهد خورد.

و بعد خودش هم از داشتن همچین نقطه ضعفی به خویش می­بالد . چرا که به گفته اش ترس من باعث شد که من بهترین کارگردان شوم !

 

«شانس همه چیز است. شانس من در زندگی این بود که آدم ترسویی باشم. من خوش شانسم که یک ترسو هستم، که آستانهٔ ترس پایینی دارم، به خاطر اینکه یک قهرمان هرگز نمی‌تواند فیلمی بسازد که تعلیق خوبی داشته باشد.»

اصلا اگر ترس و دغدغه ای نباشد که هنرمند ، هنرمند نمی­شود. به قول یکی از استاد هامان (!) فرد  خوشبین هرگز نویسنده نخواهد شد ...

به ترس هایت جامه عمل بپوشان :)

 

هیچکاک : من آدم انسان دوستی هستم. به مردم چیزی را می‌دهم که آنها می‌خواهند. مردم دوست دارند وحشت زده بشوند، خب، من هم آنها را می‌ترسانم

 

مرتبط با پست 

 

+ نام "آلفرد هیچکاک که می آید ناخودآگاه یاد پستی در یک وبلاگ می افتم : سالها پیش خوانده بودم... نوشته بود به او می گویم :فلان فیلم هیچکاک را دیده ای؟ 

و بعد عاقل اندر سفیه می نگرد نمی داند هیچکاک کیست!!

 

++ اینروز ها تو را حجم سبز آغوشم کم دارم خنثی


برچسب‌ها: فیلم, سایت گردی
+ تاریخ دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

بیخیال 

یک بیخیال پر از معنی که درست ش بعد از تولدت گه زده بشه به روزت ...

باورم نمیشود کسی که به اسم دوست صمیمی کنار خودم می گذارمش دلش بخواهد شب تولدم گه بزند بر همه جی ! بعد هم مرا مقصر بخواند.... اینکه فقط خودش را ببیند ... اصلا نمی فهمم ... بعد هرچه هم بگویی به اشتباهات خودت برس نه نمی شود که نمی شود.

پشت دستم را داغ می گذارم که دیگر رازم را به خودم هم نگویم چال کنم توی خلا میان یک مشت گه از هم پاشیده شده .خسته شدم از آدم هایی که برایشان با دل و جان مایه می گذاری آخرش هم حقت را می گذارند کف دستت ... یک خلت با دل و جان ... تا دوروز پیش فکر می کردم چند تا دوست صمیمی دارم اما اشتباه می کردم هیچ دوست صمیمی نباید داشت اصلا... چه جنس خود چه جنس مخالف ! چرا ؟؟!!

بخاطر اینکه تو وقتی نمی توانی حرف دلت را با کسی دیگر بزنی چرا باید اسمش را بگذاری دوست صمیمی!؟

من دوست صمیمی ندارم ! من اصلا حرف هایم را نمی توانم با کسی بزنم ! درد و دل هایم را به دیوار می گویم اما به دوست نه ! گیرم یکروز دلتنگ یک نفر هم بشوم که اصلا دوست صمیمی  م نباشد اما خب دلم تنگش شده ! ولی طرف که نبایستی دوست صمیمی باشد.

 


برچسب‌ها: بی اعصاب
+ تاریخ پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

 

 

 

روز من هم آغاز شد ...بعد از 365 روز ، یکروز هم به من تعلق گرفت !

تولدت مبارک ای آهوی آرام ...ای بی پروای ترسو ... ای قصه گوی شب ها 

این روزهایت پر شده از تنهایی ، کز کردن گوشه اتاق و اندیشیدن به آینده ای که شاید فردایت هم نباشد. به دنبال چه می گردی . این روزها فقط خودت مانده ای و بازوهای ناتوانت .. دلم لک زده برای دریا ؛ اما یکهو تمام ایده هامان خراب شد و سفرمان به همان شهر مردم بخیل کج شد.

 

آخ که دلم می خواهد فردا بهترین خبر زندگی ام را بشنوم .. چه چیز را ؟!! آرزوی دم عیدم را ! آرزوی لب آبی م را !! آرزوی پرپولم را !! نخند ! دلم امسال فقط یک حساب پر پول می خواهد که هیچ تمام نشود.... شهر پر از چیز هایی ست که می خواهم اما ندارم .... نه که نتوانم ها از شکم و کتابم نخواهم زد برای خرید های دیگرم...

آزاده ی لعنتی دو دهه از عمرت رفت !! کجای کاری؟ به چه رسیده ای ؟!

ده سال پیش خودت را که بیست ساله می دیدی؟ ! چگونه بودی؟! اصلا خودت را تصور هم می کردی؟!

هیچ گاه  خویش را بیش از سن 18 سالگی ندیدم ... اما اکنون که وارد دومین دهه ی زندگی م می شوم ... باور نمی کنم .... چه زود گذشت ... از دهه پیش فقط شیطنت و سر به هوایی و کنجکاوی و بی شعوری به خاطرم هست ؟!

تصمیمت را گرفته ای؟ این دهه را به چه منوالی خواهی گذراند ؟؟؟!!!

بگذارم برای دهه جدیدم برنامه بریزم ....دلم می خواهد قبل از سی سالگی به جایی برسم که قبل از بیست سالگی آرزویش را داشتم !

دلم میخواهد  علمم زیاد شود ،آنقدر که همه چیز هارا به حد خوب بدانم ...با علم وارد سومین دهه زندگی م بشوم ...

دلم میخواهد عاشق شوم ... لابد بزرگترین لذتی که پیش از سی سالگی بایستی فهمید همین باشد... 

دلم میخواهد از این شهر و کشور بروم ...کجایش را میسپارم به خدا.

دلم میخواهد فیلم بسازم ..و در جشنواره های بین المللی بدرخشم...

دلم میخواهد کتاب و نمایشنامه و تیاتر هایم به اجرا در آید ....

دلم می خواهد کنار عزیزانم باشند...

و دلم خوشی و عشق و پول می خواهد ....از خود راضی

 

تولدت  مبارک  آزاده خَـــرِ ِ من ماچ


برچسب‌ها: بیوتی دی, برنامه ریزی, دوست داشتنی, با دوستان
+ تاریخ سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()