زنی تقریبا 36-7 ساله ؛ با عینک گرد فریم فلزی که صورت گرد اش   مرا به یاد مادر یکی از دوستان دوران ابتدایی ام می انداخت. 

من بی اعتنا به اطراف ، سرم را در لاک کتابم فرو بردم که ناگهان زن مزبور از درون کیف ش ظرف کوچک آجیل را  خارج کرد ، دلم ضعف رفت اما خود را بی اعتنا نشان دادم ، انگار حرف از شکم که باشد  بازیگری فراموش می شود ، ظرف را به سویم گرفت ، بادام و بادام پَرَک ، با کلی تعارف ایرانی در اخر  یک دانه بادام برداشتم ،

زن در حالیکه دهانش می جُنبید :بخور اینا خیلی خوشمزه ست 

دوباره : خودم درست کردم 

با لبخند گشادی که بر چهره م آمد به او آفرین گفتم .دوباره ظرف را به سویم گرفت :از این بادام سفیدا بخور مطمئنم که تالا نخوردی 

-چرا اسمشون بادوم پرکه !

-(با قاطعیت ) نه اسمشون نم نمکه 

-جدی ما میگیم بادوم پرک

-تو تفرش بهشون میگند دیلگو! 

هردو خندیدیم و من : چه باحااال 

 

مترو آمد ، زن ازدرب جلوتر و من از درب عقب تر سوار شدم !

دیگر زن مهربان نم نمکی را ندیدیملبخند


برچسب‌ها: بیوتی دی
+ تاریخ چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٤ ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

تابحال خودت را به چالش کتابخوانی دعوت کردی؟؟

این که برای خودت تعین کنی هر هفته کتابِ بیشتری نسبت به هفته پیش بخوانی ؟؟

 

 

من تورا به این چالش دعوت می کنم لبخند


برچسب‌ها: سایت گردی, کتاب
+ تاریخ چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٤ ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

قدم قدم جلو رفتم نگاه دختر به لباس وآرایش نیمه پاک شده صورتم دوخته شد . و من چشم بر آن بغض آشنای صورتش بستم. مانتو ساده و مشکی تن داشت و شالش را به گونه ای به دور سر و گردن پیچانده بود که هر لحظه به خفگی بغض و چشمانش مشکوک می شدی!

کمی جلوتر از پدر و مادرش قدم می زند.مادری چادری که با پدر ریش سفید و متدین اش جفت خندانی به نظر می رسیدند. 

اما چشمان دختر بغض عجیبی داشت . همچو ترسی که آن را کتمان کند از پشت سری هایش ؛ ولی منی که از روبرو او را نظاره میکنم تب تند دستهایش را از دور هم حس میکنم ... او از خانواده جلوتر ؛ تنهاتر و پیر تر ست ... پیر دلگیری از پشت سری هایش...

لعنت به دنیای متفاوت خانواده و فرزندان.


برچسب‌ها: بی اعصاب
+ تاریخ سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٤ ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

 

آری ! 

 

اگر مادرت عقل داشت بی گمان با پدرت ازدواج نمی کرد !

و به ظن هر آدم عاقل تورا پس نمی انداخت چشمک


برچسب‌ها: تسلیت
+ تاریخ دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٤ ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

بعد از مدت ها به پروفایلم در  سایتی که سال ها در آن بودم  سر زدم حرف امروزم با دیروز چقدر متفاوت و شهودیست ...

حرف دیروز:

 

 

حرف امروز :

 


برچسب‌ها: مغز پوچ, سایت گردی
+ تاریخ دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٤ ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

آهای باران ِ لعنتــــی ! 

 

               چرا حواست نیست که چه زمان بباری و چه زمان سکوت اختیار کنی؟

درست باید لحظه ای را برای باریدن انتخاب کنی که ما  از هم جدا باشیم ؟؟؟


برچسب‌ها: با دوستان
+ تاریخ دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٤ ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

روزهای زوج طرح ترافیک که تمام می شود ماشین را بر می دارم و به تمرین تیاتر می روم .

در راه برگشت موزیک را زیاد  و شبهای دوست داشتنی شهر را رانندگی می کنم .

شب هایی که دلم می خواد توش نفس نفس  زندگی کنم ... بعد سرعت و به مرور زیاد می کنم وخریت میزنه به سرم که  توی اتوبان یادگار صدام و از دیافراگم خارج کنم و چنان دادی بزنم که پرده های گوشم به رعشه در بیاد . و خودم به خریت خودم بخندم.. به تنهایی خودم . به موج فغانم که میون موزیک محو میشود...

بعد مثل فرشته صداها در تیاتر ثروتی (فهرست) باید فرشته ای باشد که موج فریاد من را حبس کند...  صدای خوردن انگشتانم بر کیبورد کامپیوتر ... لغزش صدای پیانو توی گوشم ...صدای فیلمی که برادر گذاشته میبیند.صدای موسیقی... صدای توپی که گربه م به حرکت در می آوردش ... صدای تو  ....

 

باید فرشته ی مهربانی باشد که صداها را میون استینش جمع کند و برای روز مبادا برایم بگذارد ....

یکروز به وعده م جامه عمل میپوشانم ..از یکروزی آغاز می کنم ضبط کردن صداهای اطرافم را و گوش دادن شان را ....این خودش پست مدرن ترین کنسرت جهان ست .

من یکروز صدای تورا رکورد   و در استینم نهان می کنم تا که تو هیچ گاه نروی ...نه تو و نه صدایت... ونه بوی تن ت قلب


برچسب‌ها: روزهای خاکستری, دوست داشتنی, برنامه ریزی, remmber
+ تاریخ دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٤ ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

 

به م می گوید:« مثل ماهی قرمز می مانی حافظه ت 8 ثانیه ست »

زود یادم  میرود همه چیز ها را ، همه بدی ها ، همه دروغ را ، همه آدم هایی را که پا گذاشتند به زندگی م اما عشقشان ، دوستیشان فراموش شد ! همه شان را از یاد بردم !

ولی نمی دانم چرا همیشه گوشه ی ذهنم می ماند که از کسی دلخورم ! اما دلیلش را با هیچ منطقی به یاد نمی آورم!

 

گیرم من ماهی قرمز تو ! ماهی قرمز کوچک تو ؛ ولی سعی می کنم تو را ! اصلا تو یکی را از یاد نبرم (هرگز !)

 

+ اگر ماهی قرمز بودم ،  دوست داشتم از آن دسته ماهی های دم سفید و مخملی باشم از همان ها که دم هاشون مثل تور عروس به دنبالشون آویزان میشه و حظ می کنند گربه ها از رقص شان.


برچسب‌ها: مغز پوچ, با دوستان, remmber
+ تاریخ یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤ ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

نشسته بودم پای لب تاب و عکس های سال پیش را چک می کردم ....

عکس های رنگی رنگی م را ... عکس هایی را که با شوق و ذوق فراوان می گرفتم ...

عکس های موهایم. هیکلم . غذاهایی که می پختم.من در حال حاضر و و و و 

 

در بلاگ های قبلی یک برنامه ای داشتم به نام من در حال حاضر :) و بعد از کاری که می کردم در همان لحظه یا قصد داشتم بکنم عکس می گذاشتم و چقدر یاد ان روزها کردم..

یاد کیک ها ، دسر ها ، پیش غذا و غذا ها :) یاد ناخن های رنگی رنگی ، یاد هرکتابی که می خواندم ...

نمی دانم انروز ها ذوق بیشتری داشتم یا وقت :| اما این را از میان عکس ها خواندم که آنروز ها لحظه هایم را بیشتر می پسندیدم با تمام تلخی ها :| با تمام استرس ها . با تمام آرزو ها ....

 

چند روزیست زندگیم مکانیکی شده ...و زده ام از این لحظاتافسوس


برچسب‌ها: remmber
+ تاریخ سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳٩٤ ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()