در غرفه کتاب چشمه و همینطور چند غرفه دیگر ... یک ایده ی دوست داشتنی برای فروش کتاب ها گذاشته بودند ..به این گونه که شما بارکد کتابی را که میخواهید برمیدارید به صندوق می روید پولش را می پردازید و سپس به بخش تحویل کتاب که همچون داروخانه ی کوچکی بود می روی و مسیولین آنجا نسخه ات را می پیچند...

چه برداشت دوست داشتنی داشت 3> کتاب همچو مرحم و داروی تن توست و بایستی ضماد کنی بر درد هایت ... به دنیای کتاب ها که می روی خودت را پنهان می کنی میان یک مشت کلمه ی در هم لولیده و سوا می کنی از مابین آن ها جمله های عریان از بی معنایی را ...

 

ضماد کن این کتاب را بر درد بی درمان خویش ^_^


برچسب‌ها: بیوتی دی, کتاب, با دوستان
+ تاریخ جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

اگر در گوگل "آلفرد هیچکاک" را سرچ کنید ، در سایت ویکی پدیا ؛ انتهای مطالب یکسری جملات گفته و ناگفته از هیچکاک خواهد آمد که در تمامشان موجی از ترس و محافظه کاری به چشم خواهد خورد.

و بعد خودش هم از داشتن همچین نقطه ضعفی به خویش می­بالد . چرا که به گفته اش ترس من باعث شد که من بهترین کارگردان شوم !

 

«شانس همه چیز است. شانس من در زندگی این بود که آدم ترسویی باشم. من خوش شانسم که یک ترسو هستم، که آستانهٔ ترس پایینی دارم، به خاطر اینکه یک قهرمان هرگز نمی‌تواند فیلمی بسازد که تعلیق خوبی داشته باشد.»

اصلا اگر ترس و دغدغه ای نباشد که هنرمند ، هنرمند نمی­شود. به قول یکی از استاد هامان (!) فرد  خوشبین هرگز نویسنده نخواهد شد ...

به ترس هایت جامه عمل بپوشان :)

 

هیچکاک : من آدم انسان دوستی هستم. به مردم چیزی را می‌دهم که آنها می‌خواهند. مردم دوست دارند وحشت زده بشوند، خب، من هم آنها را می‌ترسانم

 

مرتبط با پست 

 

+ نام "آلفرد هیچکاک که می آید ناخودآگاه یاد پستی در یک وبلاگ می افتم : سالها پیش خوانده بودم... نوشته بود به او می گویم :فلان فیلم هیچکاک را دیده ای؟ 

و بعد عاقل اندر سفیه می نگرد نمی داند هیچکاک کیست!!

 

++ اینروز ها تو را حجم سبز آغوشم کم دارم خنثی


برچسب‌ها: فیلم, سایت گردی
+ تاریخ دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

بیخیال 

یک بیخیال پر از معنی که درست ش بعد از تولدت گه زده بشه به روزت ...

باورم نمیشود کسی که به اسم دوست صمیمی کنار خودم می گذارمش دلش بخواهد شب تولدم گه بزند بر همه جی ! بعد هم مرا مقصر بخواند.... اینکه فقط خودش را ببیند ... اصلا نمی فهمم ... بعد هرچه هم بگویی به اشتباهات خودت برس نه نمی شود که نمی شود.

پشت دستم را داغ می گذارم که دیگر رازم را به خودم هم نگویم چال کنم توی خلا میان یک مشت گه از هم پاشیده شده .خسته شدم از آدم هایی که برایشان با دل و جان مایه می گذاری آخرش هم حقت را می گذارند کف دستت ... یک خلت با دل و جان ... تا دوروز پیش فکر می کردم چند تا دوست صمیمی دارم اما اشتباه می کردم هیچ دوست صمیمی نباید داشت اصلا... چه جنس خود چه جنس مخالف ! چرا ؟؟!!

بخاطر اینکه تو وقتی نمی توانی حرف دلت را با کسی دیگر بزنی چرا باید اسمش را بگذاری دوست صمیمی!؟

من دوست صمیمی ندارم ! من اصلا حرف هایم را نمی توانم با کسی بزنم ! درد و دل هایم را به دیوار می گویم اما به دوست نه ! گیرم یکروز دلتنگ یک نفر هم بشوم که اصلا دوست صمیمی  م نباشد اما خب دلم تنگش شده ! ولی طرف که نبایستی دوست صمیمی باشد.

 


برچسب‌ها: بی اعصاب
+ تاریخ پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

 

 

 

روز من هم آغاز شد ...بعد از 365 روز ، یکروز هم به من تعلق گرفت !

تولدت مبارک ای آهوی آرام ...ای بی پروای ترسو ... ای قصه گوی شب ها 

این روزهایت پر شده از تنهایی ، کز کردن گوشه اتاق و اندیشیدن به آینده ای که شاید فردایت هم نباشد. به دنبال چه می گردی . این روزها فقط خودت مانده ای و بازوهای ناتوانت .. دلم لک زده برای دریا ؛ اما یکهو تمام ایده هامان خراب شد و سفرمان به همان شهر مردم بخیل کج شد.

 

آخ که دلم می خواهد فردا بهترین خبر زندگی ام را بشنوم .. چه چیز را ؟!! آرزوی دم عیدم را ! آرزوی لب آبی م را !! آرزوی پرپولم را !! نخند ! دلم امسال فقط یک حساب پر پول می خواهد که هیچ تمام نشود.... شهر پر از چیز هایی ست که می خواهم اما ندارم .... نه که نتوانم ها از شکم و کتابم نخواهم زد برای خرید های دیگرم...

آزاده ی لعنتی دو دهه از عمرت رفت !! کجای کاری؟ به چه رسیده ای ؟!

ده سال پیش خودت را که بیست ساله می دیدی؟ ! چگونه بودی؟! اصلا خودت را تصور هم می کردی؟!

هیچ گاه  خویش را بیش از سن 18 سالگی ندیدم ... اما اکنون که وارد دومین دهه ی زندگی م می شوم ... باور نمی کنم .... چه زود گذشت ... از دهه پیش فقط شیطنت و سر به هوایی و کنجکاوی و بی شعوری به خاطرم هست ؟!

تصمیمت را گرفته ای؟ این دهه را به چه منوالی خواهی گذراند ؟؟؟!!!

بگذارم برای دهه جدیدم برنامه بریزم ....دلم می خواهد قبل از سی سالگی به جایی برسم که قبل از بیست سالگی آرزویش را داشتم !

دلم میخواهد  علمم زیاد شود ،آنقدر که همه چیز هارا به حد خوب بدانم ...با علم وارد سومین دهه زندگی م بشوم ...

دلم میخواهد عاشق شوم ... لابد بزرگترین لذتی که پیش از سی سالگی بایستی فهمید همین باشد... 

دلم میخواهد از این شهر و کشور بروم ...کجایش را میسپارم به خدا.

دلم میخواهد فیلم بسازم ..و در جشنواره های بین المللی بدرخشم...

دلم میخواهد کتاب و نمایشنامه و تیاتر هایم به اجرا در آید ....

دلم می خواهد کنار عزیزانم باشند...

و دلم خوشی و عشق و پول می خواهد ....از خود راضی

 

تولدت  مبارک  آزاده خَـــرِ ِ من ماچ


برچسب‌ها: بیوتی دی, برنامه ریزی, دوست داشتنی, با دوستان
+ تاریخ سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

آیا من هم از این شانس ها دارم ؟!

یا اصلا باید گفت :اگر تو شانس داشتی اسمت را می گذاشتند خر علی شانس  :|


برچسب‌ها:
+ تاریخ جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

ای نسیم بهاری می شود مرا با خود ببری.. تا که طوفان زمستان خیره کند نفسهایم را به صحنه.


برچسب‌ها: دوست داشتنی
+ تاریخ جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()