مثلا ممکن ست دوستتان زنگ بزند بگوید حالم بد ست باید پیشم باشی.بعد بگویی یک ساعت دیگر آنجام.

بروی بنشینید با هم حافظ بخوانی .حرف های بی سر و ته بزنی و بعد خدافظی کنی .چون بایستی زودتر به تیاتز شهر بروی که یکوقت رفیق را منتظر نگذاری که از چند مدت قبل وعده داده بودید با هم به دیدن تیاتر خوب "ترور"بروید😊

از حال بدش بگوید و تو بغض سخت میان سخنانش را بشنوی خیسی چشمانش را ببینی دلت یکهو بخواد بغلش کنی و شرم نگذارد.

بایستی گاهی وقتا به حرف دلت گوش کنی .چرا که همه ما در سختی ها نیاز به یک آغوش محکم داریمقلب

روز و شب خوب تمام شد


برچسب‌ها: با دوستان
+ تاریخ یکشنبه ٢٧ دی ۱۳٩٤ ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

یعد از یک امتحانی که تمامی توشه های نمایش در ایران را در پاسخنامه خالی کردم به سایت دانشگاه آمدم تا مثلا خیر سرم پی دی اف های جزوه امتحان دوساعت بعد را بخوانم...

اما مغزم بلامصرف شده هرچه می خوانم گویی با همان نگاه پودر شده و در هوای سایت می چرخد .هیچ کدام از کلمات ماندگار نمی شود که نمیشود .

اما اینکه اندیشه ام به کدامین سوی این سرزمین و آرزوها سیر و سلوک می کند بایستی یک علامت سوال و تعجب پشت هم گذاشت و سکوت کرد.

هیچ پشت هیچ می شود یک هیچ بزرگتر


برچسب‌ها: مغز پوچ
+ تاریخ چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٤ ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

فکر مغشوش را هرجا گه ببری آش همان ست که بوده.

دلت را هم که نمی توانی زنجیر کرده بر دیوار تنهایی قفل کنی !مغزم از صدا و نگاه و حضور دیگران درد میکند .زوزه میکشد این مرگ تدریجی 😕

نکند خدایی نکرده دلم را زیر پاهای لگد شده مردی جا گذاشته م و حالی م نیست😑

نکند دست قضا مرا بنشاند پای سفره ی بی مهری او...

آه خدایا الصبر می خواهم از تو!

فردای سخت را خودت ارام کن😣


برچسب‌ها: بی اعصاب
+ تاریخ چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٤ ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

مثل دختر بچه های 16 ساله برای شکستن غرورم عطش دارم .اما سرسختانه با احساس خودم مقابله میکنم تا نشکنم این طلسم انتظار و ...


برچسب‌ها: مغز پوچ
+ تاریخ پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳٩٤ ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

تایپ کردم و بعد پاک کردم .

هنوز هم نمی دانم گفتن ش درست یا نه ! 

"من او را دوست ....."


برچسب‌ها: بی معنا
+ تاریخ پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳٩٤ ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

یکجا در زندگی همه مان هست که با خود به اشتباهات و تکرار آنها می اندیشیم.

چندبار از ابراز حس و درگیری های ذهنم به انسان ها گفتم و چیزی که درست نشد هیچ هزار زخم زبان و شماتت نیز بر آن افزوده شد .

و باری دیگر دلم برای بازگو کردن حقایقش له له می زند حال آنکه نمی توان گفت حرف های پیچیده شده در لفافه روزگارم را ..

تنم از فراق و دلم از غرور می رنجد روحم مکرر بر روانم زجه می زند آه خدایا از این بازی زمانه چه کسی بی عطش به آرامش رسیده که من هم بتوانم ؟

گله از روزگار هیچ توفیری بر حال آدم ندارد .پس زمانه تا  میتوانی عذاب بده ...مار از نیش خود نخواهد مرد .

 

التماس دعا


برچسب‌ها: روزهای خاکستری
+ تاریخ پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳٩٤ ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()