یکی از دوستانم بسیار دلسوز ست..

دلش سوخت و با آقایی مدت مدیدی دوست بود تا آنکه عاقبت فرد جدیدی وارد زندگی ش شد و برای وی دلسوزی کرد و ناگاه خبر آمد که با مرد ثانوی ازدواج می کند هرچه در گوشش خواندیم که طرف به درد تو نمیخورد از تو بسیار پایین تر ست گفت الی و بالله همین را می خواهم و عاقبت مزدوج شدند ... حالا بعد از چند سال زندگی بی حاصل دلش به حال رئیس ش سوخته که چقدر در کودکی و گذشته ش سختی کشیده تا اکنون به همچین مال و دارایی رسیده و با وی دوست شده ؛ چرا ؟! چون دلش سوخت به حال رئیسش ..به او که می گویم لااقل از شوهرت طلاق بگیر ؛ دلت به حالش نمیسوزد که غرورش چگونه خورد می شود وقتی می داند تو با رئیست دوستی و او را به دیگری ترجیح میدهی؟

می گوید :« نه دلم به حال شوهرم میسوزد ! اگر من بروم او دیگر هیچکس را ندارد :|

آخر لامذهب آن بیچاره اینگونه که بیشتر محتاج دلسوزی ست وقتی می داند و میبیند هرزگی هایت را .. و اصلا تو خودت را بگذار جای وی ! که تنها با توست و در تنهایی ش رو به زوال و افسردگی ست ...

تورا به همان خدایت قسم دلت اول به حال شوهر بیچاره ت بسوزد بعد بحال دیگر مردان چشم

+ از رئیسش می پرسم چرا به وی دوستی ؟! می گوید برای رفع بیکاری :| آیا همچین مردی که زن و بچه اش را در خانه میگذارد و برای رفع بیکاری ش با منشی ش دوست می شود لایق دلسوزیست ؟؟!!!


برچسب‌ها: بی اعصاب, بی معنا
+ تاریخ پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٤ ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

فکر کن نویسنده باشی و دغدغه نداشته باشی! ذهنت پوچ شود و خط زدن کاغذ برایت آرزو شود ؛ آنوقت تو میمانی و برگه های سفید و مغر پوچی که هیچ چیز را نمیتواند بنویسد.

بعد خودت را به خواب میزنی تا در رویا از اضطراب ها فرار کنی اما مگر این چند ساعت روحت را ارضا می کند ؟! خودت را با حشیش و شراب خفه میکنی تا در عالم هپروت به حرف ها و تخیلاتت برسی . و یک داستان جدید خلق کنی در علم روانشناسی به این بیماری می گویند "نورز"...

بیا ، بیا تا به رویایت بروم و در نورز تو از عشق بنویسم !

و در آن هنگام بشوم بیمار تو و در جنونت هنر را رنگ بزنم ... من که به تنهایی خویش هنر خلق یک واژه را ندارم تو بشو پسیکوز من ، تا تقلید کنم از خنده هایت ...


برچسب‌ها: مغز پوچ, کتاب
+ تاریخ دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٤ ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

نشسته ای یک گوشه و به هیچ می اندیشی.

به افق هایی که به هیچ می رسد .

و

مکرر با خویش کلنجار می روی که ازگوشه کنار آسمان ها مرگ را طلب کنی.

مرا به دل بگیر و از من بخواه آفتاب آسمان ها را تا باز کنم پنجره ای که به تو میرسد و اینبار تنها به تو بیاندیشم ای هیچ !


برچسب‌ها: شعر نوشته, شعرستان
+ تاریخ چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤ ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

 

روز پیش با دوست خوبم به یکی از کاخ های زیبای شهر رفتیم.

کاخ-باغ نگارستان جایی که همچو شبه بهشتی در زمین خاکی زیبایی اش را به رخ می کشید.. و من دائما در این اندیشه بودم که چرا من در زمان قاجار جان جان نبودم که لااقل در کاخ نگارستان یا کاخ گلستان روی تخت یله می کردم و چپق می کشیدم .کودکم را صدا می زدم و او خرامان خرامان با آن لباس دامنی سرخ رنگش با موهای بافته مشکی دو گوشه به سوی من آید و مرا در آغوش گیرد ،  آخر چرا ؟!

آخ که بهشت را نظاره کردم در این باغ زیبای نگارستانم !

 

+ برای رفتن به این باغ زیبا کافیست سوار مترو خط 4 شده و ایستگاه بهارستان خارج شوید ... کمی پیاده روی بکنید و به باغ زیبای زندگی برسید..

و در آن دنیای دیگر مرا نیـــز یاد کنید :)


برچسب‌ها: بیوتی دی, با دوستان, دوست داشتنی
+ تاریخ دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤ ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

این هم تمام شد و رفت !!


برچسب‌ها: روزهای خاکستری
+ تاریخ شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٤ ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

اگر حــــــــــــالم را میپرسی (؟!) 

جوابش را "نمـــی دانم "!!!!!!


برچسب‌ها: روزهای خاکستری
+ تاریخ شنبه ۸ فروردین ۱۳٩٤ ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

the great gatsby

نمی توانم بیش از عنوان درباره فیلم بگویم !

هیچ باور نمی کنی که خاتمه داستان چنین اتفاقی رخ دهد !!!

نمی خواهم لحظه ای از داستان را برایتان بگویم که مبادا صحنه هایش لو رود اما می دانم که بعد از دیدنش 20 دقیقه آخر فیلم شما نیـــز همزاد پنداری کنید وشاید اشکی گوشه چشمتان بلغزد ...

به دیدنش می ارزد..


برچسب‌ها: فیلم
+ تاریخ دوشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٤ ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

دم تحویل سال استرس گرفته بودم ! تپش قلب داشتم و ترسی تمام وجودم را رخنه کرد.. دم صبح هم با شکم خالی خوابیدم... اصلا نفهمیدم دلیل این بی حالی چیست ...

اصلا نمی دانم یکهو چه اتفاقی افتاد ! مثل اینکه با خودم کلنجار میرفتم که یک سال دیگر هم آمد و رفت ! و تو چه کردی در این سال ! چه کارهای عقب افتاده ای که انجام ندادی ! 

چه کتاب ها که نخوانده ماند ! چه فیلم ها که ندیده ماند ! چه انسان که نشناخته رفتند ! چه دوستان که بی رحمانه دل شکسته شدند !

و بعد  بر سودای دل خویش نظر افکندم و چیزی جز آتش ترس ندیدم ! 

امسال سال ِ توست ( شعار من در سال 94 ) نیشخند


برچسب‌ها: بیوتی دی, برنامه ریزی
+ تاریخ شنبه ۱ فروردین ۱۳٩٤ ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()