فقط 60 دقیقه مانده !

چه باید گفت به این حس آخر سالی ...

دلم نمی خواهد این سال را تحویل دهم ! امسال را آسوده و عاشقانه دوست داشتم ! زیبا بود و پر از امید .... پر از لبخند ... دلم نمی خواهد امسال را تحویل دهم ؛ باورت نمی شود ؛ نمی شود که چقدر امسال شیرین بود ... 

سال 93 ای عزیزم دوستت دارم و تو را به خدا میسپارم سال زیبا و دوست داشتنی من قلب


برچسب‌ها: فکر صورتی !, بیوتی دی, دوست داشتنی
+ تاریخ شنبه ۱ فروردین ۱۳٩٤ ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

مے ترسم از آنهایے که در کنارم به وسعت مرگم مے اندیشند ...

مےترسم از تنهایے فردا...

مےترسم از کابوسے که تنم را در خود بگیرد و مرا میان رعب و وحشت اش باقے بگذارد .

و من پشت این پنچره مترصد بازگشت اش خواهم ماند تا تکیہ گاهے شود براے ترس هایم ؛ براے ایمانم...


برچسب‌ها: روزهای خاکستری
+ تاریخ پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳ ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

چشمم به یک تبلیغ بالای کامنتس ها افتاد ...

"آیا برای بچه دار شدن تصمیم گرفته اید ؟"

 

گیرم تصمیم اش را هم گرفته باشم ! پدرش را از کجا بیاورم .

گیرم پدرش را هم پیدا کردم ! وضعیت اقتصادی به من اجازه بچه داری نمی دهد ! پول پوشک و پستونک و خورد و خوراک و ... بچه را چه کسی بدهد ؟!

 

نه جدا ! شما که انقدر ما را ترغیب می کنید به ازدواج و بچه داری جواب سوال هایمان را هم دارید که بدهید ؟

چند روز پیش پستی در وایبر به دستم رسید که نوشته بود :

وام ازدواج 6 میلیون و وام گاوداری 900 میلیون ..... حالا مانده ام ازدواج کنم یا گاو بگیرم !! خنثی

 

+به عکس بچه که نگاه می کنم دلم قیژ می رود برایش که وااای کاش من هم یکی مثل این را داشتم ! اما به چند سال بعد تر نگاه میکنم که بزرگ شده و قرار ست پدر مرا در آورد به غلط کردن می افتم !! ( کوچولو فقط عکست را خوردنی نگه دار ...لطفا ) 


برچسب‌ها: دوست داشتنی, فکر صورتی !
+ تاریخ سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

 

 

صدای ترقه و انفجار و بمب و خمپاره می آید . جیغ ها در گوشت سوت می کشد و نمی دانی که یک مراسم آئینی در حال برگزاری ست یا هشت سال دفاع مقدس :|

خدا رحم کند ... از دست مردمان که نمی توانی  نفس بکشی یا ...

 

لطفا کمی هم اطلاعات خود را بالا ببرید در باب چهارشنبه سوری ....


برچسب‌ها: بی معنا
+ تاریخ سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

زن سانتیمانتال موبلوند و لاغر اندامی وارد می شود عینک فریم مستطیلی بر روی چشمان سبز رنگش دارد با اینکه سنی از او گذشته اما شکسته نشده ست ، بعد از ورود ، فیروزه او را در آغوش میگیرد و لحظه ای مردد می ماند .با صدای گرفته و بی جان می گوید : 

                 حنانه ام رفت ، دخترم رفت ، دیگر عروسک نازی ندارم که برایم بخندد . این خانه بی پناه از صدای خنده های نخودی دخترم شد .

(از آغوش زن خارج می شود و به سوی کاناپه میان اتاق می رود و روی آن یله می شود نگاهش را به زمین می دوزد ، زن جوان به کنارش می رود و شانه های فیروزه را  به آرامی می مالد . فیروزه به زن نگاه می اندازد و با همان بغض پیشین ادامه میدهد ) : 

                   حامدم دردانه پسرم ، شاهزاده کوچک من ... باورت می شود که هیچ نفهمیدم کی بزرگ شد ! کی مرد شد ! کی مرحم دردهایش دوا و مشروب و کوفت زهر مار شد ...(سرش را به زیر می اندازد ) انگار که همین دیروز بود که فغانش این خانه را پر می کرد و جز شیر من هیچ چیز آرامش نمی کرد . چقدر زود گذشت و هیچ نفهمیدم کی پسرم از من به هروئین و بجای خواهرش به مستی پناه برد .. ( دست زن را که به شانه اش گذاشته می گیرد ) هیچ وقت به پدرش تکیه نکرد ، مصطفی همیشه از من و بچه ها دور بود. انقدر خودش و درگیر و کارش می کرد که ما هیج نفهمیدیم مردی هم بالای سرمون هست .فقط رعشه های هر شب اش لرزه به جانمان می انداخت ( سرافکنده ست و زن متعجب به حرف های فیروزه گوش میدهد ) باورت نمیشود ، میتوانم علامت های سوال و تعجب بالای سرت را به خوبی بشمارم . اما عزیزم زندگیم و با چنگ و دندان به نیش کشیدم تا یکوقت کسی نگوید زندگی شان اِل بود و وِل بود . اما دیگر توان ندارم ؛ امید و آرزوی من حنانه و حامد بودند که از من گرفته شون ... دیگر به چی دلخوش کنم ؟! به مردی که دلش و داده دست زن  همسن و سال دختر خودش که چی ! ما زن ها خیلی بدبختیم ! تا جوان و سرحال هستیم ، خوب استفاده هاشون و می کنند . همین که چین به چبین می افتد مثل گربه بی صفت یادشان میرود که به پایشان جوانی و زندگی مان را ریختیم ... چه درستی کردی که پا به  این خواری نگذاشتی و جوانیت را مثل خون توی رگ هات نگه داشتی ... (دو دست زن را در دست می گیرد و با تمنا به زن ادامه می دهد ) بهت نیاز دارم . تو بهترین دوست من بودی ! از دوران دبیرستان تا به امروز حتی کوچکترین وقفه ای میان دوستیمان نیافتاد (صدایش را پایین می آورد و عاجزانه ) باید به من کمک کنی ! 

              (زن که تا آن موقع با دهانی گشاد و متعجب دوستش را نظاره می کرد لب به سخن می گشاید ) فیروزه ی من ! عزیز دل من ! مشاهده زندگی تو و تک تک آدم های اطرافم از دور زیبا و رویایی به نظر می رسد ، اما زمانی که کمی به هم نزدیک شویم ، تازه می فهمیم که همه ی ما چه مشقت ها که نکشیده ایم. ( دست به گونه های فیروزه می کشد ) زیبای من ! برای تو هر کمکی که باشد کم نخواهم گذاشت دوست خوب من ( فیروزه را در آغوش می گیرد .) باید با هم بیشتر از همیشه صحبت کنیم . لازم ست .

       فیروزه : لازم ست .

 

صدای موسیقی . نور کم می شود .

 

 

+ قسمتی از نمایشنامه ای که در حال نوشتن دارم :) 


برچسب‌ها: کتاب, نمایشنامه
+ تاریخ سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

 

 

چند وقت پیش در محوطه دانشگاه دانشجویان ترم بالایی سینما به سوی ما آمدند و درخواست کردند که مصاحبه ای با مضمون "اعتیاد " با ما داشته باشند.

ما هم بخاطر عرف جامعه و تا جایی که اجازه داشتیم شر و ور گفتیم . بعد هم به نتایجی بس متضاد آنچه گفتیم رسیدیم :))

هنرمندی  هست که وقتی علف می زند ذهنش باز می شود و توان ایجاد یک کار هنری ناب را دارد ، اما تا نسخ باشد هیچ خطی برایش جلو نخواهد رفت .

فردی را میشناسم که وضع مالیشان بسیار خوب ست اما ماریجوانایش فراموش نمی شود .از خواب و خوراک میزند اما از این پنج پر زیبا هرگز!

مردی را میشناسم که عاشقانه مواد میکشد و عشق میکند ..

کسی را میشناسم که با حشیش به نیروانا می رسد و خود را چه به ریاضت تا وقتی مواد هست !!

 

بعد به حرف های فلان پسر فکر میکنم که صاحب فلان کافه در بن بست ست ... پاتوق همیشگی ما ( در گذشته !) می گفت فلانی را به جرم قاچاق می گیرند یک کیلو هروئین همراهش دارد .. مامور هروئین را از او میگیرد مشتی به صورتش می کوبد و رهایش می کند ... به همین راحتی...

و بعد به جد می گفت که مردم سیستان به چه راحتی از افغان ها جنس می خواهند....

مافیای مواد مخدر مملکت ماست .... ما را چه به دنبال دشمن رفتن :|

 

در راستای پست ایــن لینـــک را بخوانید ، که دلم بد کباب شد..


برچسب‌ها: سایت گردی, روزهای خاکستری, مغز پوچ
+ تاریخ سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

 

وقتی برایم از سوی دوست اس ام اسی آمد که : خیس نشی زیر بارون !

و من در پلاتو با بچه ها نشسته بودیم و حرف های آخرین جلسه سال نود و سه ای مان را می زدیم .. دلم لَک می زد که پایم را بیرون بگذاریم و زیر شُر شُر باران خیس شوم ..نم بگیرم و بوی بهار را حس کنم ...

بعد از تعویض لباس هایم پله ها را دوتا یکی طی کردم اما باران بند آمده بود و فقط هوا مطبوع شده و لباس عریانی به تن کرده بود ؛ آخ که چقد دلم می خواست پدر را تنهایی بفرستم خانه و خودم زیر باران قدم بزنم .گوشی هنذفری در گوش بگذاریم و عاشقی کنم . ولیکن پدر را باید همراهی می کردم که برای من آمده بود مسیر پلاتو تا خانه را همچون مرغ کز کرده ، سر به شیشه سرد ماشین تکیه دادم و خیابان را دیدم.. خیابانی را که همچو موش آب کشیده خود را به تلاطم انداخته بود..

 

باران زیبا چقدر شهر را عاشقانه کردی امشب....

 

+ مرسی از بهار خوبم که برایم یک دست از این لباس های سرتاپایی خریده به عنوان عیدی ..مرسی بانوی مهربانم 3>


برچسب‌ها: با دوستان, بیوتی دی
+ تاریخ یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۳ ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

مطلبی را در سایت یاهو می خواندم من باب اینکه دختران جوان ایرانی عقد می کنند و سپس خواستار طلاق و نیمی از مهریه هستند... (قانونی که بعد از انقلاب برای دختران باکره ذکر شد که حق دارند فقط بخاطر حضور اسم مرد در شناسنامه شان نیمی از مهریه را بگیرند . ) آنقدر درباره دختران ایرانی سرد صحبت شده بود که اگر خدایی نکرده روزی با مردی از طایفه آنور آبی آشنا شدم با این اوصاف و ترسی که او را فرا میگیرد عمرا اگر به خواستگاری من بیاید ...

و بعد ترش آمده و گفته که زن ها بعد از طلاق به خواستگار بعدیشان هم ذکر میکنند که من بی گناه و طفل بوده ام و گول ظاهرش را خوردم...

یعنی دیگر همه جوره دست ما را خوانده ند و از نظرشان زنان ایرانی یک مشت جَفَنگ پول پرست می باشند . که مردان را از راه به در می کنند خنثی

 

لینک خبر مرتبط با پست 


برچسب‌ها: خواستگار, سایت گردی
+ تاریخ یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۳ ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

 

کامنتس های رسیده را خواندم و بعد دیدم که برایم آمده " خبر های کلاه قرمزی را از ما بخواهید" به وبسایتشان سر زدم ..با توجه به اینکه امسال مصادف شد با دهه فاطمیه و میگفتند که : کلاه قرمزی پــــَـــر

خبری را خواندم که امسال هم کلاه قرمزی و جگر جان و بقیه خواهند آمد .. اما از 6 فروردین ماه .:|

 و بعد به این فکر کردم که در این چند سال من به هیچ کدام از اجراهای سر تایمشان نرسیدم حالا یا مهمانی بودیم یا سفر یا تلویزیون نداشتیم ... و مجبور بودم بعدا" بصورت اینترنتی نگاه کنم. امسال که هفته اول خانه  هستیم و تلویزونمان مشکلی ندارد ، کلاه قرمزی جان را از هفته دوم میگذارند خنثی

اما بهرحال دوستشان داریم و مشتاق دیدارشانیم مژه

 

لینک خبر در راستای پست 


برچسب‌ها: فیلم
+ تاریخ شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

مرسی از تهمینه که حرف هایش ، حرف های من ست ...

 

ایــن لینـــک را بخوانید که حرف های من ست.... و سکوت واجب خنثی


برچسب‌ها: با دوستان
+ تاریخ شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

 

این عکس را که دیدم به یاد یکی از داستان های "سه قطره خون " افتادم ...آن داستانی که مرد سی ساله با دختری کوچک ازدواج کرده و اذعان می کند که شب اول دخترک از ترس خوابش نبرده و برایش روزها قصه و لالایی خوانده تا بالاخره توانسته جسم دختر را تصاحب کند.

شاید آن زمان که صادق با توجه به جامعه و زمان خویش داستان را می نوشت زندگی مردمان و دختران سرزمینم به از افغان امروزی نبود . و حالا کلی با خودمان می اندیشیم که ازدواج های اجباری و فروش دختران به دلیل فقر خانواده فقط در قصه هاست و هرگز با همچین اتفاقی مواجه نخواهیم شد .. اما خودم به شخصه شاهد ازدواج های اجباری که برای فرار از خانه است  به مکرر بوده ام. ازدواج های سنتی که به امید عشق و خواسته های بسیار سر گرفت اما به سال نکشیده نابود شد. 

ازدواج هایی که خانواده برای حرف همسایه و فامیل دخترشان را به پسری دادند که هیچ ندانسته اند طرف کی بوده و از کجا آمده . 

جامعه ی دیروز من که صادق از آن می گوید به از امروز افغان نبوده ... و جامعه ی امروز من که میینم به از قرون وسطا نیست .

قرون وسطایی که دین همه چیز را به دست گرفت و خردمندان لال شدند و از ترسشان خود را به خریت زدند.

سنت ها و عقاید پوچ خویش را در برابر عِلم عَلَم کردند و خواستار مرگ قهرمان ها شدند . حالی که امروز هم ،جامعه ی من با یک دید سنتی به سوی مدرنیته شدن میروند.

و من به این می اندیشم که مردمم فقط پُز روشنفکری می دهند و هیچ کدام نمیدانند باید چگونه خود را با دنیا همسان کرد ....

.

.

با توجه به نوشته ایـــن لینــــک را هم ببینید.


برچسب‌ها: چپ ها
+ تاریخ شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

 در وایبر یک پست زیبا را خواندم که :

"از امروز همه چیز آخرین ست

آخرین هفنه 

آخرین شنبه

آخرین دلشوره های شیرین اسفند

اتمام آخرین جای گردگیری نشده با خانه 

آخرین اتمام حجت ها با خودمان .. حالمان...آرزوهایمان 

آخرین یا مقلب القلوب ها . آخرین امیدهای گره خورده به اشاره های سالی نو ،که همه چیز درست می شود.

این چند روز  آخر  هم باید اسب سال را مجاب کرد که تا منزلگاه راهی نیست...که نو شدن نزدیک ست ..."

 

وبعد به این فکر می کردم که سال پیش این موقع یک برنامه پر پیمان برای خویش ذکر کردم ؛ که شکر پروردگار به بیشتر آن ها رسیدم مژه و بعد برای امسال بایستی یک برنامه خوب و بهتر بنویسم ...

کمی سخت ست برایم ؛ آخر بزرگ ترین برحه زندگی ام را سال پیش خواستار شدم و هدف ریختم . خدا را شکر به آن ها رسیدم و امسال که در آرامشی نسبی قرار دارم باید هدف بریزم که به کدامین خواسته دست یابم و  کدامین را برای بعد ها بگذارم ... پس تمام تلاشم را به بز مهربان سال نود و چهار خواهم سپرد و به او ایمان خواهم آورد همچون اسب قدرتمند و با شکوه ام 3>

برویم سراغ برنامه های آتی :

  • اجرای تیاتری بزرگ و خوب 
  • یک تیاتر به کارگردانی خویش
  • قدرت برای نوشتن نمایشنامه هایی که میخواهم . و همچنین داستان های جدید
  • اقدام برای بهتر شدن زبان انگلیسی ام و ثبت نام برای کلاس زبان فرانسه ( درصورت داشتن وقت )
  • مهربان تر شدن خجالت 
  • کسب اطلاعات بیشتر در باب دنیا و سیاست ، 
  • یاد گرفتن تدوین فیلم 

بعد از نوشتن بالایی ها کلی به خودم فشار آوردم که مثلا دیگر چه چیزی دوست دارم که  می خواهم امسال به آن برسم ... اما هیچ چیز به مغزم خطور نکرد ... حالا به  این ها برسم تا بعد خنثی

.

.


یک لبــــخند از تو .
یک بوســـه از من .
سرخی من از تو ، زردی تو از من ! 

برچسب‌ها: برنامه ریزی, شعرستان, شعر نوشته, کتاب
+ تاریخ شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

نه که از مرگ بعضی ها خوشحال شوم .. نه ! هرگز 

اما از حضور نداشتن و نبودن بعضی ها در کنارم بسیار سپاس گذار میشوم 


برچسب‌ها: روزهای خاکستری
+ تاریخ یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳ ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

وقتی هنوز به میان ماه نرسیده و من پول توجیبی ام تمام شده ، و کلاس پیانوم دقیقا در بازار ست. باید سرم را به زیر بیاندازم.نگاهم را حتی از حراجی های کنار خیابان صادقیه مخفی کنم که مبادا وسوسه شوم و ذلم ضعف رود برای کیف و کفش و لباس های زیر قیمت...

خدایا جیب هیچکس را خالی نکن.


برچسب‌ها: روزهای خاکستری
+ تاریخ جمعه ۱٥ اسفند ۱۳٩۳ ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

زندگی را هرروز به امید عاشقانه ی فردا گذر کردیم .  چه سوغاتی ها که هر فصل و هر زمان به قلب ما هدیه داد و چه سقوط ها و نافرجامی هایی را خط زدیم ...

در یک نوستالژی پر از ابهام میان بودن و خواستن مانده ایم و هیچ کس جز خویش به صدای خسته ات پناه نمی دهد.

آغاز شعر های من , مرا در راستای قلب خویش پناه ده ...

.

.

.

.

به لطف دوستی جدید به گروه "بایسته " نامی پیوستم به این امید که باید ها را بدست آوریم ..چند جوان پر از امید و لبخند و استعداد دور هم جمع می شویم ... برای نمایشنامه  "زمستان" شکسپیر هدف می گذاریم و بیش از آن از خود می گوییم ! 

از "عشق " از هر آنچه که ما را به بایست های زندگی نزدیک تر کند . 

دوستی مان شیرین ست . همه لبخند داریم . سه روز در هفته با همیم مابقی زمان را در شبکه های اجتماعی همراه هم ...

......

- صدای پدر می آید که مرا فرا می خواند  تا برای مهمان هایی که من هیچ حس مشترکی جز انسان بودنمان با آن ها ندارم چایی بریزم !

چایی ریختن بهانه ست برای بودن در  کنار آدم هایی که به خیالشان روزهای آتی با ما پیوند خانوادگی (شاید ) داشته باشند! که من امیدشان را هر لحظه ناامید می کنم که مبادا برای آینده من برنامه ای بریزند...آخر من عروسک یک نمایش نیستم ! من انسان مختار این زندگی ام .


برچسب‌ها: فکر صورتی !, برنامه ریزی
+ تاریخ چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۳ ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

به من یک نوشته نشان ده . از همان روزها که خود را در باور من گنجاندی ! از آن سال ها که من با غرور ایستادم و نامَت را الهه ایمانم کردم .
به من یک نوشته بده تا خویش را از آن تو کنم و به بیغوله هستی پایان دهم .
مرا جز تو چه پایانی ست ؟!
عاقبت حادثه رخ خواهد .
حال ؛...
چه امروز و در آغوش تو !
و چه فردا و در آغوش دیگری !
حادثه عاقبت رخ خواهد داد و آنروز به عظمت آن نوشته سوگند خواهم خورد که اگر مرا مبتلای خویش میکردی دیگر هیچ غمی نخواهد بود !


برچسب‌ها: شعرستان
+ تاریخ شنبه ٢ اسفند ۱۳٩۳ ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

اسطوره ی زمان ما ، کسی که قد علم کرد در برابر حرف ها و چشم ها و قصه های مردمی که به جای حمایت از او پشت سرش قصه و جک و خنده کردند . و هیچ کس نگفت « گلشیفته راه دل خویش را طی کرد » و همه گفتند « گلشیفته خرت به چند ؟! سینه هایت را چه کم (!!) » و دلم سوخت ؛ نه به حال او ، بلکه به حال فردای خودم و کلنجارهایی که با مردمان سر باید کنم ! 

گلشیفته که اسطوره ی ایستادگی در برابر دیگران برای خواسته های خود بود را آنقدر خورد کردند که وقتی در سایتی از او عکس میگذارم دایما برایم نکته سنجی میکنند که لطفا عکس را عوض کن و همچین نگذار و فلان بهمان...

و هیچکس نگفت ، گلشیقته نقش اش را چه خوب بازی کرد ! چه بازیگر خوبی هست .. همه کی گویند : چه حیف شد !

اما اسطوره ی من (!!) هنوز زنده ست و تلاش می کند ، قدم برمیدارد و رها می شود ...

قدرت ات را به همه نشان ده و موفقیتی به دست آر که کسی غلط نکند و نامت را با سایز سینه ات بشناسد ...


برچسب‌ها: فیلم
+ تاریخ جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳ ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()