موهایم همچون "راپونزل" بلند شده 

و من

همچون "فریدا" قصد کوتاه کردن گیس هایم در یکی از بدترین دوره های زندگی ام را دارم !!

شاید با چهار ماشین و از ته بزنمشان شاید هم!


برچسب‌ها: فکر صورتی !
+ تاریخ چهارشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۳ ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

[شاید ] اصلا [شاید] من یک دختر احمق ِ ساده ِ مظلوم ... 

دختری که هیچ سلیطه گری بلد نیست .. به قول خودش به دیگران احترام می گذارد که مبادا دلی را بشکند اما همیشه خودش دلشکسته می شود حرف هایش شب ها عین ساچمه های تفنگ از چشمانش فرو می افتد و بی قرار خودش را به فراموشی می زند..

انقدر سعی در بخشش دیگران کرده ام که دیگر خویش را جسارت بخشیدن ندارم و دائما با خود کلنجار بروم که چرا همیشه من کوتاه بیایم ، همیشه من به بحث ها رنگ حُسن ختام بدهم و دیگران بر سرم کوله اندازند...

من هیچ از آدم های اطرافم لذت نمیبرم از این صمیمیت و مهربانی و دوستی ها لذتی نمیبرم ...

دلم میخواهد گوشه گیر شوم ، مغرور و از دماغ فیل افتاده ... 

مثل آن شخصیت مزخرف چند سال پیش که همه مرا از دور میدیدند بین خودشان می گفتند «اه دختر ِ فکر کرده خبری هست سرش را بالا میگیرد و از بالا همه را میبیند »

باورم نمی شود که فلان دوستم آمد و همه حرف هایی که پشت سرم زده می شد را به من گفت که مثلا یک دختر صمیمی شوم با دیگران بخندم ، شاد باشم بر سر و کول هم بیافتیم و بخندیم ...

اما بعد ها به من گفتند چه شخصیت مزخرفی یک ذره غرور ندارد خیلی زود صمیمی می شود و اه و پیف و  فلان...

لعنت به مردمی که نمی دانم چگونه با آن ها رفتار کنم ...

یک مدتی به فرض خودم روش رُک و راست بودن را پی گرفتم و هرکسی ناراحت شد گفتم به دست چپم (!) بعد فلان دوست آمد و هرچه از دهانش در می آمد به من گفت که نتیجه اش می شد رک بودن خوب نیست حرفت را به هیچ کس نگو ( شما این که همان دختر حرفش را به دیگران به راحتی می زد و گُه می کشد به طرف را نادیده بگیرید ) خلاصه راه و روشم را عوض کردم سعی کردم در خودم بریزم و سکوت کنم ، آنقدر سکوت که خفگی بر من احاطه شود ...

اصلا از بچگی همینطور بود نتوانستم حرفم را به دیگران بگویم سکوت کردم و میان همان سکوت ها اشک ریختم ، آنقدر گریستم که تنم از وجودم خسته شده...

آنقدر شوخی کردم و خندیدم که همه گفتند فلانی چیز خُل ست .... 

اما این من نیستم ، من فقط سعی می کنم دیگران را راضی نگه دارم اما آخرش هیچکس راضی نیست .

حالم از آدم ها به هم می خورد ... کاش تکلیفمان را روشن می کردند ، به من می گفتند با من فلانجور باش ....

 

+مثل همیشه دلم خانه ای تنها آنطرف شهر ها می خواهد ، کتاب و فیلم و دریا و .... و دیگر هیچ 

++ گفتن حرف ها رودر رو برایم سخت ست .. اما نوشتنشان آسان ، شاید به همین دلیل نویسنده شدم  زیرا ارتباط با آدم های سرزمینم را نمی دانم {#emotions_dlg.e31}


برچسب‌ها: مغز پوچ, بی اعصاب, روزهای خاکستری
+ تاریخ سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۳ ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

دروغ چرا ...وقتی با مردی شانه به شانه شوی و کنار هم قدم زنی حس غرور می کنی .اما خدا نکند که نگاهش به کسی غیر از تو بیافتد ..خوره جانت را می گیردو تمام وجودت می شود ترس.

خدا نکند دنیایت را دلگیری به دست بگیرد ...

یکجا نوشته بودم که :

حسادت یعنی کسی جز من غلط می کند تو را بخواهد !

اما نکند زبانم لال مرد من کس دیگری را بخواهد .. آن وقت یا باید خویش را به خریت زد یا خوره را به جان خریدو یا ...

نمی دانم چه مرگش شده این حس لعنتی. اسن زن مغرور که تنگ نظر نبود حالا تن اش از ترس می لرزد ؛ شاید دلیلش این حس بین ما باشدکه مرا اینقدر بیمار کرده ...!!

حس بین زن و مرد قصه من بین هیچ دو نفر دیگری نبوده .


برچسب‌ها: مغز پوچ
+ تاریخ سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۳ ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

اینکه می بینی دوست و رفیق قدیمی ات سر خانه و زندگی اش می رود و حالا برای خودش خانه ی شخصی دارد.آنگونه که دلش می خواهد خانه اش را می چیند، غذایی را می پزد که دل اش هوس می کند .رنگ پرده و کاناپه و میز نهار خوری اش را ست می کند و هـــر کجا که بخواهد عکس دونفره شان را می گذارد و کلی ذوق می کند از عاشقانه هایشان .

اتاقش را به سبک رویایی خودش می چیند ،هروقت دلش بخواهد دست در دست عشقش می گذارد و با هم به خرید و رستوران می روند.شب ها در کنارش می خوابد و صبح ها به هوای "او" بیدار می شود.

امروز به خانه مادرشوهر می رود و فردا خواهرشوهرش به خانه اش می آید .به "آقایی جانش" تماس می گیرد که «امشب شام برایت چه بپزم ؟» و "آقایی جانش" می گوید :«امشب را هیچ نپز تا با هم به فلان جا که برایمان خاطره ساز ست برویم »

آخ که دلم چقدر حسرت این هواهای دونفره را کشید .هوای بوسه های بی هوا ، هوای زندگی متاهلی ...

دلم کلید خانه خویش را می خواهد که با جهازمان پر شده باشد و فقط دونفره  ای باشد برای خودمان و زندگیمان...

 

دلم دو نفره می خواهد ....


برچسب‌ها:
+ تاریخ یکشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۳ ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

از خانه ی شلوغ متنفرم ..سر و صداهای افراد ،دیگران ، عذاب میدهد روحم را ...

محتاج سکوتم و آرامشی پشت دیوار های خانه .که آسوده کند روح این زن را.

آشوبم و بقول شاعر آرامشم "تویی"


برچسب‌ها: بی اعصاب
+ تاریخ جمعه ۱٧ بهمن ۱۳٩۳ ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

گاهے وقت ها بی بهانہ دلت مے گیرد .تنها یک آغوش مے خواهے که از تو نپرسد چہ ت شده ؟!

فقط تورا بہ تن بگیرد و بفشارد ،هیچ نخواهے پاسخ دهے اصلا نمے دانی چه باید بگویے . تن و روحت زود رنج ست .حرف هاے دیگران را هیچ نمے فہمے . زود رنج ام ،خسته ام ، بے قرارم . 

حرف هاے دیگران مرا می رنجاند ...

 

چاق شده ای ها ! چقد لوس ! چقدر بد ! چقدر !!!

آرامش ست خواستن کسی که تورا بوسہ باران کند ♥

 

+ باز محکوم به بودن در کنار افرادی هستم که مرا میرنجانند .... خاک بر سریشان 


برچسب‌ها: بی اعصاب, روزهای خاکستری
+ تاریخ چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۳ ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()