من نه دافم ! و نه داف پندار!

یک دختر ساده ، پر از ایده های رنگـــی ... اگر آرایشم پاک شود خودم را به آب و آتش نمیزنم ... زمان لازم برای آماده شدنم به بیش از یک ربع تجاوز نخواهد کرد ؛ با لب ها و صدایم دلبری نمی کنم تا مردان سست عنصر برایم سیخ کنند و شب ها برایم پی ام های سکسی بفرستند. به من بگویند ران هایت را به من بزن و لب هایت را به من بکش :|

از به به و چه چه کردن هایشان بیزارم ! من داف نیستم که خودم را به تن یک لاشی بمالم تا از من برای کارهایش استفاده کند.

اما به کثرت میبینم داف پندار هایی را که تنگ بازی شان بسیار ست ..

من حتی ادای همه چیز دان ها را هم در نمی آورم .... در هیچ چیز ادعایم نمی شود حتی اگر در آن کار پر از استعداد باشم ... من هیچ هستم ! و در هیچ چیز حتی "داف" بودن هم استعداد ندارم. 

من مغرور نیستم ، خودخواه نیستم ، من خودم هستم و آرزویم سرشار از تنهایی بودن ست. باید خودم را بسازم و تن از تنبلی هایم بکشم . باید قدرت داشته باشم تا هدف هایم را قوی کنم .

یادت هست برنامه های سال جاری را نوشته ام در وبلاگ قبلی م ؛ بسیاریش را فراموش کرده ام. کاش وبلاگ قبلی را داشتم تا میدیدیم چه ها کرده بودم و چه ها خواسته بودم . حالا هدف های یک ساله م را بسیار جستم و بعضی ها کلا به باد رفته اند.

باید چند کار را یاد آوری کنم . فقط دو ماه باقی ست .

  • کلاس موسیقی 
  • دیدن تمام فیلم های آرشیو
  • خواندن تمام کتاب های باقی مانده
  • کلاس زبان
  • چاپ کتاب

این ها به گمانم کامل نشده اند هنوز  

حواست هست هرچه را در وبلاگ یادداشت کردم عملی شد ؛

سال پیش در اینجا ذکر کرده م رتبه زیر 200 ، دانشگاه تهران ، رشته ای که دوست دارم ...

خدایا شکرت که برنامه هایم را توان نوشتن و عملی کردن دارم قلب


برچسب‌ها: برنامه ریزی, بی اعصاب
+ تاریخ دوشنبه ٢٩ دی ۱۳٩۳ ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

فٍلانی به مادر تماس میگیرد که دخترت را شوهر نمی دهی ؟!

و مادر می گوید "نــه "

-خواهرت دخترش را شوهر نمی دهد ؟!

"نــه"

-برادرت دخترش را شوهر نمی دهد ؟!

"نــه"

-اگر دختر خوبی سراغ داشتی بگو !!

من نمی دانم عشق را کجای زندگی نوشته اند .مونث بودن را برای ازدواج کافیست ؟! و اگر روزی دنبال همسر ایده عالت میگشتی باید از مردم ثروتمند شهر سراغ بگیری 

چرا که تو لیسانس (چُسکی) از فلان دانشگاه چُسکی داری (!!) و هیچ نباشی تو یک مهندسی .آقای مهندس !

مهم نیست اهل و طایفه ت کیست ...مهم این  ست که تو مهندسی و [حتما]باید زنی از خود بٍهتَرون داشته باشی...

 

مردم من حواستان باشد که مبادا از سر عشق و آشنایی های مدرنیته مزدوج شوید ... گول ظاهر نخورید ..فقط یک دختری را جویا شوید که حساب بانکی پدرش از سایز آلتتان بیشتر باشد..

باتشکر .

مشاور ازدواج سگ به عشق بزند •_●

 

+خدا این "پیش نویس " های پرژن بلاگ را برای ما نگه دارد . با گوشی به آن عظمت :| تایپ کردم و یک آن دستم نابجا خورد و تمامش پاک شد - اما به لطف و مرحمت پیش نویس ها دیدم که باقی مانده و نرفته اوه


برچسب‌ها: خواستگار
+ تاریخ یکشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۳ ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

شب هنگام وقتی همه جا سکوت غوغا کرده ، صدای قلب تو انفجار دیگری ست.

اینجا هوای با تو بودن ست ، دنیا را هوای با تو بودن گرفته ست ، بهترین موسیقی جهان ، اقتدار کن و دنیا را به خود بگیر. 

( می دانم که اینجا را خواهی خواند ، پس برای تو می نویسم ، همیشه خوب بمان )


برچسب‌ها: بیوتی دی
+ تاریخ شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳ ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

همچون یک بازنده شده ام. اگر هم اکنون مرگ مرا در خود بگیرد مقابله نخواهم کرد ؛ چرا که ، ناباورانه به خود می اندیشم و تسلیم شدن در برابر تقدیر را به جان میخرم .

کاش یک لحظه بمیرم ، وقتی که هیچ چیز نشده ام و هیچ نکرده ام ...

از خود زده ام وقتی میبینم هنوز زنده ام و هیچ ! و هیچ! و هیچ ندارم از خود...

من به دنیا نیامده ام که شکست بخورم ولی چرا شکست مرا می خورد این روزها ، کمی توان می خواهم برای ایستادن و تلاش کردن .کمی باور می خواهم .کمی قدرت .کمی اراده.

من چیستم ؟! 

خدایا به من قدرت ده ! تا برخیزم و تلاش کنم تا این حس نکبت بار شکست از تنم زدوده شود ، تا خودم باشم .قوی و با اراده ...

 

لعنت به سستی  و حسی که تو را زمخت و بی کس نشان دهد ، لعنت به هوس های بی اتمام که تورا خوار نشان دهد .


برچسب‌ها: مغز پوچ, روزهای خاکستری
+ تاریخ پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳ ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

افرادی را  در شهر می بینی ، هنذفری به گوش و در لاک خود فرو رفته ، افرادی که لباس های رنگ شاد به تن می کنند و لب به خنده گشوده اند. افرادی که کتاب به دست و در هــر فرصتی آن را مطالعه می کنند.

بعضی ها نیز  دستانشان را در این سرما در جیب برده ند ...

و یا حتی در جیب دیگری ، جیبی که بزرگتر ست و هردو دست را به استقبال خویش می کشد.

دست های سرد مرا به رخ ببین ، که چه سرد و یخ زده تورا اشاره می کند.دست هایم را به دست بگیر..

کلوز آپی از خودت برایم بفرست و بیاموز دوست داشتنت را ؛در بین این مرمان شهر که ذره ای محبت نثار یکدیگر نمی کنند. مرا پیش از پیش دوست بدار .

 

+دلم برای روزنگاری هایم تنگ شده ، برای گفتن از صبح تا شب ولی شاید باورت نشود دستانم به نوشتن آن ها نمی رود ، وقتی "عاشق" شوی حتی از غم گفتن برایت عاشقانه می شود...قصه را به روایت یک حادثه پایان می دهم.

به روایت آن حادثه ای که رخ داد و دلم را نثار کسی کردم که خوب نمیشناسمش !


برچسب‌ها: بیوتی دی
+ تاریخ چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳ ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

وقتی در تلاطم ماجراهای روزمره ت گم می شوی و فکر می کنی که لابد باید احساساتت را با کسی تقسیم کنی.

اما نمی توانی ، حتی نمی دانی که باید چه بگویی!

من از سکوت بیزارم ! از نگفتم حرف هایم و خورد شدن بیزارم .

نمی دانم باید برای کی بگویم و از چه بگویم (حتی) فقط یک نفر انتهای کوچه ها و بن بست های قلبم [که حتما باید سکو داشته باشد ] فریاد می زند سخن بگو ؛ ولی من هنوز هم سکوت کرده ام.

می ترسم از آدم هایی که اطرافم هجوم آورده اند ، میترسم باعث تلخی و زهری زندگی م شوند.

دلم یک خانه می خواهد دور از مردم این شهر و این بیگانه خانه ...

از همان خانه های روبروی ایفل که طبقه پایین ش یک کافه ی خیابانی ست .

از همان ها که ونگوگ تابلویش را به رخ می کشید. و تا انتهای خیابان را زرد و سرمه ای می گماشت. لابد تیره گی های شهر را فقط زرد بُلد شده ای تنها می تواند خاموش کند ...

یا شاید دلم از خانه های کنار دریا بخواهد ، با یک لباس دو تکه ی به رنگ موج ها ... و دلم شن های ساحل را بخواهد و نرمی آن ها مابین پاهایم ... وقتی که تنم سست می شود تا خویش را به موج ها هدیه کنم...

دلم موج می خواهد ... و کمی بوسه های دریایی قلب

 

+ شب پیش حادثه ای رخ داد که حس مرا محکم کرد ، خدایا 17 دی ها را از من نگیر ، چهارشنبه های خوب را از من نگیر ، خدایا عاشقانه های یکهویی را از من نگیر. 



برچسب‌ها: بیوتی دی, با دوستان
+ تاریخ پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳ ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

هیچ وقت نیاموختم چگونه با "مردها" رفتار کنم .

صدایم را بر رخشان می کشم و دایما با گفته هایم آن ها را بور می کنم .

از خریت خودم هست که زود اعتماد می کنم و همه را مثل خویش با مرام و خوب می دانم .

از سیاست که هیچ اطلاعی ندارم . و می دانم آن دختر ضعیفی خواهم شد که هرگز نمی تواند دروغ بگوید و از خود در برابر هجوم حادثه ها دفاع کند .

 

هیچ گاه نشد دروغ بگویم و از خویش دفاع کنم (حتی!)

متنفرم از این سیل نامردی ها (!!)

کاش فقط یکبار می توانستم با سیاست به پیش روم و حرف هایم را به رخ دیگران کشم نه داد هایم را ...


برچسب‌ها: بی اعصاب, مغز پوچ
+ تاریخ جمعه ۱٢ دی ۱۳٩۳ ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

اے سرنوشت؛  از تو کجا مےتوان گریخت ؟

 من راه آشیان خود از یاد برده ام

یک دم مرا بہ گوشہ راحت رها مکن

با من تلاش کن کہ بدانم نمرده ام!

 

"فریدون مشیری " جان جان


برچسب‌ها: شعرستان
+ تاریخ سه‌شنبه ٩ دی ۱۳٩۳ ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()

پدرم عادت دارد وقتی برایم خواستگار می آید ؛ با هویت شخص سوم جواب مرا بگیرد .

مثلا چند وقت پیش به من گفت (کاملا بی مقدمه ): دخترم تو از شیرازی ها خوشَت می آید ؟ 

من : نه :| ( اینگونه نگاه نکن بر فرض دروغ گفتم D: )

و بعداً گندَش در آمد که خواستگاری شیرازی آمده .

 

امروز بی مقدمه به من گفت : تو آلمان را دوست داری؟!

من : نه 

 و آخر شب مادرم عکس خواستگار فرنگی مان را به مان نشان داد که مثلا آیا خوشمان می آید یا خیر! :|

من : مادرم لطفا این خواستگار را هم مثل آن قبلی ها به دوستان دیگر معرفی کن :)من ازدواج نمی کنم این روزها

+ من بخت گشای دختران فک و فامیل هستم ؛ چرا که به نام من به کام دیگران می شود خواستگار ها از خود راضی


برچسب‌ها: خواستگار
+ تاریخ سه‌شنبه ٢ دی ۱۳٩۳ ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ نویسنده آزاده شفیعی نظرات ()